تبليغاتX
.: هم خاک :.

من نمی نویسم نه اینکه حرفم تمام شده باشد!!!!

من نمی نویسم نه اینکه قلمم شکسته باشد!!!!

من نمی نویسم نه اینکه امیدی نداشته باشم!!!

نمی نویسم تا ننوشته باشم حرفهایی را زمانی از روی دلتنگی بود و امروز آن دلتنگی ها را به درود گفته ام!!!

شاید چند صباحی بعد، در آینده ای نه چندان نزدیک و نه چندان دور بنویسم از جامعه شناسی که اکنونم دانشجوی دوره دکترایش شده ام.... حرفهایی برای جدید گفتن و کندوکاو در وادی جامعه شناسی جامعه ایران که موضوعیست که: این قصه سر دراز دارد!!!

درود بر آزادی که خود آزاد نیست....

+ المیرا حسین نژاد | 

دوش از جناب آصف پیک بشارت آمد                کز حضرت سلیمان عشرت اشارت آمد

خاک وجود ما را از آب دیده گل کن                  ویران سرای دل را گاه عمارت آمد

این شرح بی نهایت کز زلف یار گفتند               حرفیست کز هزاران کاندر عبارت آمد

عیبم بپوش زنهار ای خرقه مه آلود                   کان پاک پاکدامن بهر زیارت آمد

امروز جای هر کس پیدا شود ز خوبان               کان ماه مجلس افروز اندر صدارت آمد

از چشم شوخش ای دل ایمان خود نگهدار         کان جادوی کمانکش بر عزم غرات آمد

                               آلوده ای تو حافظ فیضی ز شاه درخواه

                                کان عنصر سماحت بهر طهارت آمد

و چه زیبا سرود حافظ شیرازی...

+ المیرا حسین نژاد | 

صدا کن مرا
صدای تو خوب است
صدای تو سبزینه ی آن گیاه عجیبی است
که در انتهای صمیمیت حزن می روید
در ابعاد این عصر خاموش
من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنهاترم
بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است
و تنهایی من شبیخون حجم ترا پیش بینی نمی کرد
و خاصیت عشق این است
کسی نیست
بیا زندگی را بدزدیم
آن وقت میان دو دیدار قسمت کنیم
بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم
بیا زودتر چیزها را ببینیم
ببین عقربک های فواره در صفحه ساعت حوض
زمان را به گردی بدل می کنند
بیا آب شو مثل یک واژه در سطر خاموشی ام
بیا ذوب کن در کف دست من جرم نورانی عشق را
مرا گرم کن
و یک بار هم در بیابان کاشان هوا ابر شد
و باران تندی گرفت
و سردم شد آن وقت در پشت یک سنگ
اجاق شقایق مرا گرم کرد.......
+ المیرا حسین نژاد | 

سخنان جالب و آموزنده از گابریل گارسیا ماکز، نویسنده معروف کلمبیایی و
برنده جایزه نوبل در ادبیات



در 15 سالگی آموختم كه مادران از همه بهتر می دانند ، و گاهی اوقات پدران هم

در 20 سالگی یاد گرفتم كه كار خلاف فایده ای ندارد ، حتی اگر با مهارت انجام شود

در 25 سالگی دانستم كه یك نوزاد ، مادر را از داشتن یك روز هشت ساعته و
پدر را از داشتن یك شب هشت ساعته ، محروم می كند

در 30 سالگی پی بردم كه قدرت ، جاذبه مرد است و جاذبه ، قدرت زن

در 35 سالگی متوجه شدم كه آینده چیزی نیست كه انسان به ارث ببرد ؛ بلكه
چیزی است كه خود آن را می سازد

در 40 سالگی آموختم كه رمز خوشبخت زیستن ، در آن نیست كه كاری را كه دوست
داریم انجام دهیم ؛ بلكه در این است كه كاری را كه انجام می دهیم دوست
داشته باشیم

در 45 سالگی یاد گرفتم كه 10 درصد از زندگی چیزهایی است كه برای انسان
اتفاق می افتد و 90 درصد آن است كه چگونه نسبت به آن واكنش نشان می دهند

در 50 سالگی پی بردم كه كتاب بهترین دوست انسان و پیروی كوركورانه بدترین
دشمن وی است

در 55 سالگی پی بردم كه تصمیمات كوچك را باید با مغز گرفت و تصمیمات بزرگ را با قلب

در 60 سالگی متوجه شدم كه بدون عشق می توان ایثار كرد اما بدون ایثار
هرگز نمی توان عشق ورزید

در 65 سالگی آموختم كه انسان برای لذت بردن از عمری دراز ، باید بعد از
خوردن آنچه لازم است ، آنچه را كه میل دارد نیز بخورد

در 70 سالگی یاد گرفتم كه زندگی مساله در اختیار داشتن كارتهای خوب نیست
؛ بلكه خوب بازی كردن با كارتهای بد است

در 75 سالگی دانستم كه انسان تا وقتی فكر می كند نارس است ، به رشد و
كمال خود ادامه می دهد و به محض آنكه گمان كرد رسیده شده است ، دچار آفت
می شود

در 80 سالگی پی بردم كه دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن بزرگترین لذت دنیا است

در 85 سالگی دریافتم كه همانا زندگی زیباست
+ المیرا حسین نژاد |