من نمی نویسم نه اینکه حرفم تمام شده باشد!!!!
من نمی نویسم نه اینکه قلمم شکسته باشد!!!!
من نمی نویسم نه اینکه امیدی نداشته باشم!!!
نمی نویسم تا ننوشته باشم حرفهایی را زمانی از روی دلتنگی بود و امروز آن دلتنگی ها را به درود گفته ام!!!
شاید چند صباحی بعد، در آینده ای نه چندان نزدیک و نه چندان دور بنویسم از جامعه شناسی که اکنونم دانشجوی دوره دکترایش شده ام.... حرفهایی برای جدید گفتن و کندوکاو در وادی جامعه شناسی جامعه ایران که موضوعیست که: این قصه سر دراز دارد!!!
درود بر آزادی که خود آزاد نیست....
خاک وجود ما را از آب دیده گل کن ویران سرای دل را گاه عمارت آمد
این شرح بی نهایت کز زلف یار گفتند حرفیست کز هزاران کاندر عبارت آمد
عیبم بپوش زنهار ای خرقه مه آلود کان پاک پاکدامن بهر زیارت آمد
امروز جای هر کس پیدا شود ز خوبان کان ماه مجلس افروز اندر صدارت آمد
از چشم شوخش ای دل ایمان خود نگهدار کان جادوی کمانکش بر عزم غرات آمد
آلوده ای تو حافظ فیضی ز شاه درخواه
کان عنصر سماحت بهر طهارت آمد
و چه زیبا سرود حافظ شیرازی...