مسله کلیدی در تحلیل افکار عمومی این است که آیا این فرایند اجتماعی راهی دموکراتیک را می پیماید یا از بالا هدایت می شود؟ افکار عمومی تا چه حد اصیل و واقعی است؟ آیا افرا قادرند نظر مستقل داشته باشند یا زیر نفوذ نیروهای بیرونی قرار دارند؟
افکار عمومی جز لاینفک بنای فرهنگ است. نظام فرهنگی، منطق و پویایی خاص خود را دارد؛ در پرتو رخدادهای تازه پیوسته در آن تجدید نظر و بازسازی می شود و در مورد هر موضوعی نظرهای مختلف طرح می شود.همزمان با پیشرفت این فرایند یک بنای شناختی شکل می گیرد.افراد بر حسب نحوه زیست خود دست به تفسیر می زنند و به جستجو پرداخته به رخدادها معنی می بخشند.این فرایندها به بالا رفتن بنای اجتماعی کمک کرده و در تشکیل فرهنگ مشارکت دارند.
کاتز معتقد است پژوهش در باب ماهیت و نقش افکار عمومی مستلزم تحلیل رسانه هاست. رسانه ها در جوامع دموکراتیک عرصه حقیقت تلقی می شود که مکانی ممتاز برای مصاف افکار به حساب می آید. برخلاف جوامعه دموکراتیک، نقش رسانه ها در جوامع استبدادی مخدوش است. رسانه ها نه محلی برای انتشار حقیقت بلکه برای کتمان حقیقت می باشند؛ کذب حقیقت،فریب، تظاهر، سفسطه کاری و ....رسانه ها با انتشار اخباری نادرست مردم را به سوی خود می کشانند و با تحریک هیجانات از مردم استفاده ابزاری می کنند....کدام هدف مهم است: آگاه سازی مردم یا ارضای حس قدرت طلبی و استفاده از مردم برای رسیدن به هدف؟
در این جوامع رسانه ها منبع اصلی اخبار به شمار می روند...اخباری که با تقدس بخشیدن به خود فقط در خدمت منافع عده قلیلی می باشد، اخباری که به عنوان حقیقت در ذهن و روان مردم جاری می شوند و مردم را از اصول دموکراتیک گمراه می کنند...به راستی چگونه می توان در برابر این موج مقاومت کرد و گمراه نشد؟؟؟؟؟؟
بیدار شو ای بوشه باران ای طراوات نسیم، بیدار شو و مرا در شهر دیگران تماشا کن،
نمی بینی شهر در سکوتی بهت انگیز فرو رفته است.
کاش با هم واژه نامه ای جدید می نوشتیم:حسرت، لذت، شادی،درد،دلتنگی، غربت و تنهایی...در کنار ما معناهای تازه یافتند.
با تو دانستم قلب آدمی چه وسعتی دارد، چه توانایی شگفتی در خود نهان دارد،می دانی تصویر چهره ات را با چشم های دزدیده ام....
به یاد روزهای خوب گذشته....که برایم جاودانه شده اند...
همش دارم به ساختار جامعه ای که داریم فکر می کنم...من به عنوان یک دختر چند تا انتخاب دارم؟؟چرا جامعه ما طوری هست که باید دنبال همه چی بدویی؟باید همیشه با استرس و اضطراب زندگی کنی برای رسیدن به یک چیز همه داشته هاتو فدا کنی و خلاصه هیچ وقت به تعادلی تو زندگییت نمی رسی!!!همه اینها باعث می شن تا آدمها ریا کار بار بیان...و....و....و....
راستش خیلی حرف برای گفتن دارم اما طبق معمول وقت ندارم...باید از فردا پایان نامه رو شروع کنم...گاهی خسته و گاهی با انرژی پیش می رم...اما آینده من در جامعه ای همچون جامعه ایران همیشه در هاله ای از ابهام قرار دارد...به راستی آیا ما انسانهای از خود بیگانه مارکس هستیم؟؟
آنکه بی کس است بی کس می ماند
بیدار می شود، کتابی می خواند،نامه یی طولانی می نویسد
و در کوچه باغ ها پرسه می زند؛ بی قرار
آنگاه که برگ ها به دست باد به هر سو می روند.
سال نو رو به همه دوستای عزیزم تبریک می گم....
زهرا آرامش روزهای طوفانیام.....مانا بهترین همراه شیداییام....ملیحه آینده نگر بی پرواییام....مرضیه انرژی بی حالیام....مرجان دوستی که همیشه با تعجب دیوونه بازی هامون نگاه میکرد و ریزریزکی می خندید...آوات همکلاسی عزیزم...شیوا و انگلیسی حرف زدناش...منیژه ....سمایه دوستی که خیلی وقته ازش خبر ندارم....سمیه که امیدوارم امسال دیگه عروس بشه....زینب که همیشه با آرامشش شیطنت مارو زیادتر میکرد...زهرای شیرازی که تا لب باز می کنه حرفای دل منو می زنه و تا من چیزی میگم،میگه زدی تو هدف المیرا....نسیم که هیچ وقت نتونست منو از راه رفتن وسط خیابون دانشگاه منصرف کنه....سعید که خیلی چیزا ازش یاد گرفتم و همیشه معلمم بود....علی رضا پسر خالهام با افکاری عجیب تر ازمن...رضا بابازاده یاور شیطنتهای چهار ساله کارشناسی ام....حجت در هوای مارکس و جامعه شناسی....نصور دوستی که همدیگرو فقط در کلمه ها دیدیم...آقای رمزی که فکر می کنه من خشن ترین دختر روی زمینم...میثم حدادی رقیب بحث های عجیب غریب که تبدیل به جدل می شن... و استاد راهنمای عزیزم دکتر وداد که در راه علم از هیچ کمکی دریغ نمی کنه....
امیدوارم همه دوستام به آرزوهاشون برسن و سال 88 بهترین ها رو تجربه کنن....
راستش خیلی دلم می خواد الان یه متن بنویسم اما هیچی به ذهنم نمی رسه...ذهنم مثل یه برگه سفید شده سفید...سفید....
داشتم زندگی می کردم..کی بود؟ فکر کنم 4 سال پیش...تو این 4 سال خیلی چیزا تغییر کرد...من،تو!!!!
شاید اگه این اتفاق ها نمی افتاد بزرگ نمی شدم ...من بزرگ شدم..من بدبین شدم...من خودمو شناختم و تو رو گم کردم...می دونین تو کیه؟ تو همونیه که من بودم و الان گمش کردم...تو آرامش قبل از طوفان من بود...تو من بودم زمانی که تو خواب بود....
فکر کنم اگه ننویسم بهتر باشه....
تمام عمر چون دریای قطبی منجمد بودم مرا تبخیر کردی ابر عابر ساختی از من
در سرزمین ما...در سرزمینی که فقط در سروده های حافظ و سعدی سرزمین گل و بلبل است!!! زندگی شده جون کندن...زندگی شده بدبختی...زندگی شده دویدن و نرسیدن...زندگی پوچ...بدون هدف..تا کی می خوایم اکسیژن بیهوده حروم کنیم....نمی دونم تقصیر ماست یا ساختار...همه بی حالیم...کسی حال نداره بگه چرا؟؟؟ چرا باید جوونهای ما زنهای ما این قدر افسرده باشن؟؟؟ تو دانشگاه تبریز با هر قدمی که برمی داری اسم یه کانون مشاوره می بینی!!!! آیا درمان درهای جوونهای ما کلینیک مشاوره و مشاوران مجرب است؟؟؟آیا درد جوونهای ما سوالات اعتقادی است؟؟؟ به راستی چرا ما به جای تشخیص درد تجویز می کنیم....
یادمه بچه که بودیم می گفتن هر روزتان نوروز ...نوروزتان پیروز.... الان نه نوروزی مانده ونه پیروزی...هر آنچه است عزاست و گریه و ....هر روزمان شده مراسم سوگواری..مراسم عزادای...مراسم گریه...
امسال هم داره تموم می شه و ما هنوز اندر خم یک کوچه دور افتاده و متروک روزگار می گذرانیم...نه به عطر آویشن می اندیشیم نه به بوی آزادی...ما مردگان متحرک را چه کسی یاری می کند؟؟؟؟؟
از اشعار حسین پناهی