تبليغاتX
بدون شرح

پرستار ، مرد با یونیفرم ارتشی با ظاهری خسته و مضطرب را بالای سر بیمار آورد و به پیرمردی که روی تخت دراز کشیده بود گفت: آقا پسر شما اینجاست. پرستار مجبور شد چند بار حرفش را تکرار کند تا بیمار چشمانش را باز کند. پیرمرد به سختی چشمانش را باز کرد و در حالیکه بخاطر حمله قلبی درد میکشید جوان یونیفرم پوشی که کنار مخزن اکسیژن ایستاده بود  دستش را بسوی او دراز کرد و دست زمخت او را که در اثر سکته لمس شده بود در دست گرفت وگرمی محبت را در آن حس کرد. پرستار یک صندلی برایش آورد و سرباز توانست کنار تخت بنشیند تمام طول شب آن سرباز کنار تخت نشسته بود و در حالیکه نور ملایمی به آنها میتابید ، دست پیرمرد را گرفته بود و جملاتی از عشق و استقامت برایش میگفت . پس از مدتی پرستار به او پیشنهاد کرد که کمی استراحت کند ولی او نپذیرفت. اون سرباز هیچ توجهی به رفت و آمد پرستار ، صداهای شبانه بیمارستان ، آه و ناله بیماران دیگر و صدای مخزن اکسیژن رسانی نداشت و در تمام مدت با آرامش صحبت میکرد و پیرمرد در حال مرگ بدون آنکه چیزی بگوید تنها دست پسرش را در تمام طول شب محکم گرفته بود

در آخر پیرمرد مرد و سرباز دست بیجان اورا رها کرد و رفت تا به پرستار بگوید. منتظر ماند تا او کارهایش را انجام دهد. وقتی پرستار آمد و دید پیرمرد مرده ، شروع کرد به سرباز تسلیت و دلداری دادن ولی سرباز حرف او را قطع کرد و پرسید : این مرد که بود؟

پرستار با حیرت جواب داد : پدرتون

سرباز گفت : نه اون پدر من نیست ، من تا بحال اورا ندیده بودم

پرستار گفت : پس چرا وقتی من شما را پیش او بردم چیزی نگفتید ؟

سرباز گفت : میدونم اشتباه شده بود ولی اون مرد به پسرش نیاز داشت و پسرش اینجا نبود و وقتی دیدم او آنقدر مریض است که نمیتواند تشخیص دهد من پسرش نیستم و چقدر به وجود من نیاز دارد تصمیم گرفتم بمانم . در هر صورت من امشب آمده بودم اینجا تا آقای ویلیام گری را پیدا کنم. پسر ایشان امروز در عراق کشته شده و من مامور شدم تا این خبر را به ایشان بدهم. راستی اسم این پیرمرد چه بود؟

 

پرستار در حالیکه اشک در چشمانش حلقه زده بود گفت: آقای ویلیام گری

  

دفعه بعد زمانی که کسی به شما نیاز داشت فقط آنجا باشید و بمانید

[ چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391 ] [ 16:40 ] [ فرشید محمدزاده ] [ ]

فرانسه اولين كشوري بود كه ماليات بر ارزش افزوده را بر پايه توليد ناخالص ملي وضع كرد و متعاقبا" ماليات بر ارزش افزوده بر پايه مصرف را جايگزين آن نمود. پس از فرانسه، كشورهاي ديگري اقدام به وضع ماليات بر ارزش افزوده نمودند. به اين ترتيب،‌ دانمارك در سال 1967، آلمان در 1968،‌ هلند و سوئد در 1969، لوكزامبورگ و نروژ در 1970، بلژيك در 1971، ايرلند در 1972، انگلستان و ايتاليا در1973، ماليات بر ارزش افزوده را در كشور خود به اجرا در آوردند. وضع ماليات بر ارزش افزوده مي‌تواند پيامدهايي در سطح اقتصاد به دنبال داشته باشد. اين پيامدها ارتباط تنگاتنگي با نحوه برقراري ماليات (نرخ ماليات و كالاهايي كه از شمول آن مستثنا هستند) و ساير شرايط موجود در اقتصاد دارد. چگونگي استفاده دولت از درآمدهاي حاصل از اخذ ماليات بر ارزش افزوده، يكي از عوامل تاثيرگذار است...


ادامه مطلب
[ شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 17:5 ] [ لیلا رهبر ] [ ]

اینو چی می خونی ؟

GODISNOWHERE


چي خونديش ؟


GOD IS NO WHERE

 ( خدا هیچ جا وجود ندارد ) ؟؟؟

یا GOD IS NOW HERE

 ( خدا حالا اینجا وجود دارد ) ؟؟؟



می بینی؟ این دید تو که همه چیز رو می سازه ...



خوش بین باش

[ شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 9:38 ] [ بهزاد حافظى ] [ ]
  یادمان باشد که:

او که زیر سایه ی دیگری راه می رود،خودش سایه ای ندارد ......

یادمان باشد که :

هرروز باید تمرین کرد دل کندن از زندگی را ............

یادمان باشد که :

زخم نیست آنچه درد می آورد ، عفونت است .............

یادمان باشد که :

در حرکت همیشه افق های تازه هست .............

یادمان باشد که :

دست به کاری نزنیم که نتوانیم آنرا برای دیگران  تعریف کنیم!

یادمان باشد که :

آنها که دوستشان می داریم می توانند دوستمان نداشته باشند...

[ سه شنبه بیست و دوم فروردین 1391 ] [ 21:50 ] [ لیلا رهبر ] [ ]
[ چهارشنبه هفدهم اسفند 1390 ] [ 15:0 ] [ بهزاد حافظى ] [ ]

سخنی از کورش کبیر...

ازکسانیکه از من مـــــــــــتنفرند سپاسگزارم. ، آنها مرا قویتر میکنند.

از کسانیکه مرا دوســـــــــــــــــــــت دارند ممنونم،آنان قلب مرا بزرگتر میکنند.

ازکسانیکه مرا ترک میکنند متشـــــــــــــکرم،آنان به من می آموزند که هیچ چیز تا ابد ماندنی نیست .

از کسانیکه با من مـــــیمانند سپاسگزارم، آنان به من معنای دوست واقعی را نشان میدهند.

[ دوشنبه پانزدهم اسفند 1390 ] [ 14:37 ] [ لیلا رهبر ] [ ]
با توجه به اینکه برنامه excel از این به بعد خیلی لازممون میشه,خالی از لطف ندیدم که فایل pdf آموزش excel رو تو وب بذارم

برای دانلود فایل بر روی دانلود کلیک کنید

رمز فایل فشرده:eghtesad

[ دوشنبه پانزدهم اسفند 1390 ] [ 13:57 ] [ بهزاد حافظى ] [ ]
روزی بزرگان ایرانی و موبدان زرتشتی از کوروش بزرگ خواستند که برای ایران زمین نیایش کند و ایشان اینگونه فرمود:
 خداوندا

 اهورا مزدا

 ای بزرگ آفریننده این سرزمین بزرگ

 سرزمینم و مردمم را از دروغ و دروغگویی به دور بدار.

 پس از اتمام نیایش عده ای در فکر فرو رفتند و از شاه ایران پرسیدند که چرا این گونه نیایش نمودید؟

 فرمودند: چه باید می گفتم؟

 یکی گفت: برای خشکسالی نیایش می نمودید!

 کوروش بزرگ فرمودند: برای جلو گیری از خشکسالی انبارهای آذوقه و غلات می سازیم.

 دیگری اینگونه گفت: برای جلوگیری از هجوم بیگانگان نیایش می کردید!

 پاسخ شنید: قوای نظامی را قوی می سازیم و از مرزها دفاع می کنیم.

 عده ای دیگر گفتند: برای جلوگیری از سیل های خروشان نیایش می کردید!

 پاسخ دادند: نیرو بسیج می کنیم و سدهایی برای جلوگیری از هجوم سیل می سازیم.

 همین گونه پرسیدند و به همین ترتیب پاسخ شنیدند.

 تا این که یکی پرسید: شاهنشاها! منظور شما از این گونه نیایش چه بود؟

 کوروش تبسمی نمود و این گونه پاسخ داد:

 من برای هر پرسش شما، پاسخی قانع کننده آوردم ولی اگر روزی یکی از شما نزد من آید و دروغی گوید که به ضرر سرزمینم باشد من چگونه از آن باخبر گردم و اقدام نمایم؟ پس بیاییم از کسانی شویم که به راست گویی روی آورند و دروغ را از سرزمینمان دور سازیم که هر عمل زشتی صورت گیرد، اولین دلیل آن دروغ است.
[ پنجشنبه چهارم اسفند 1390 ] [ 12:6 ] [ سجاد رستمى ] [ ]
سيزلا سيزلا قلميم ،سيزلا منيم احواليما

ياز پريشان حاليمي دفتره گوندر ياريما

ياز كي بولسون قراريم آلدي اليمنن باخيشي

قانا سالدي اوريي،سالدي شرر اوت جانيما

ياز كي آخشام چاغيندا تار اوخشويوب منه آغلادي

آيرليق آهنگي چالير اوز گوتورنده تاريما

مجنونام درد چكيرم هئچ طبيبين درماني يوخ

درديمين درماني بو كه جانانيم گلسين يانيما

[ پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1390 ] [ 12:18 ] [ بهزاد حافظى ] [ ]
 در بیکرانه زندگی دو چیز است که افسونم می کند  ابی اسمان که میبینم و می دانم که ابی نیست و خدایی که نمیبینم  و میدانم که هست

[ دوشنبه دهم بهمن 1390 ] [ 0:2 ] [ سجاد رستمى ] [ ]

یک نگاتیو را فقط با مغزتان ظاهر کنید!

این عکس، یک تبلیغ شرکت سونی است.

روی نقاط رنگی روی بینی در عکس تمرکز کنید، تا ۳۰ بشمارید، حالا به دیوار یا سقف سفید رنگ یا هر جایی که سفید یکدست باشد نگاه کنید و شروع به پلک زدن کنید.

تبریک! شما فقط بامغزتان یک نگاتیو را ظاهر کردید!

[ یکشنبه نهم بهمن 1390 ] [ 13:36 ] [ رضا رحيمي ] [ ]

 خدایا....

 هر گاه دلم رفت تا محبت کسی را به دل بگیرد،

  تو او را خراب کردی...

 خدایا، به هر که و به هرچه دل بستم،

 تو دلم را شکستی...

  عشق هر کسی را که به دل گرفتم،

 تو قرار از من گرفتی...

هر کجا خواستم دل مضطرب و دردمندم را آرامش دهم،

  در سایه امیدی، و به خاطر آرزویی،

  برای دلم امنیتی به وجود آورم،

  تو یکباره همه را برهم زدی...

  و در طوفان های وحشتزای حوادث رهایم کردی،

  تا هیچ آرزویی در دل نپرورم

 هیچ وقت آرامش و امنیتی در دل خود احساس نکنم....

  تو این چنین کردی تا به غیر از تو محبوبی نگیرم

  و به جز تو آرزویی نداشته باشم،

  و جز تو به چیزی یا به کسی امید نبندم،

 و جز در سایه توکل به تو، آرامش و امنیت احساس نکنم...

  خدایا ترا بر همه این نعمتها شکر می کنم."
 

شهید دکتر چمران

[ جمعه هفتم بهمن 1390 ] [ 14:1 ] [ لیلا رهبر ] [ ]

مولوی، در «مثنوی» خود خبر داده است که خداوند، دیو ناامیدی را به مسلخ برده و گردن زده است. دلیل آن را نیز بی درنگ می گوید: «چون گناه و معصیت، طاعت شده است»(1)

اشاره او در این سخنان، به آیه هفتاد سوره فرقان است؛ آن جا که خداوند فرموده است: «کسی که توبه کند و ایمان آورد و کار نیکو کند، خداوند، بدی های آنان را به نیکی ها مبدّل می کند». همچنین گوشه چشمی دارد به آیاتی از قرآن که انسان را از یأس، نهی کرده و امید را پیش روی او نهاده است؛ مانند:

ولا تایئَسُوا مِنْ رَوح اللَّهِ إنّهُ لا یَایْئَسُ مِنْ روحِ اللَّهِ الا القومُ الکافِروُن.(2)

و نومید مباشید از رحمت خدا؛ چه تنها کافران از رحمت خداوند، نا امیدند.

و حق - تعالی - وحی فرستاد به یعقوب(ع) که دانی که یوسف(ع) چندین سال، چرا از تو جدا کردم؟ از آن که گفتی: «ترسم که گرگ وی را بخورد». چرا از گرگ بترسیدی و به من امید نداشتی، و از غفلت برادرانِ وی، بیندیشیدی، و از حفظ من نیندیشیدی؟

و علی(ع) یکی را دید نومید از بسیاری گناه خویش، گفت: «نومید مشو که رحمت او از گناه تو عظیم تر است». و رسول یک روز گفت: «اگر شما آنچه من می دانم، بدانید، بسیار گریید و اندک خندید و به صحرا شوید و دست بر سینه می زنید و زاری می کنید». پس جبرئیل بیامد و گفت: خدای - تعالی - می گوید: «چرا بندگان مرا نومید می کنی از رحمت من؟». پس بیرون آمد و امیدهای نیکو داد از فضل خدای - تعالی - .

در خبر است که یکی از بنی اسرائیل، مردمان را از رحمت خدای - تعالی - نومید کردی و کار بر ایشان سخت گرفتی. روز قیامت، خدای - تعالی - با وی گوید که من امروز از رحمت خویشتن، تو را چنان نومید کنم که تو بندگان مرا از رحمتِ من، نومید کردی.

حقیقت امید

بدان که هر که در مستقبل (= آینده)، نیکو چشم دارد، این چشم داشتنِ وی را باشد که رجا گویند، و باشد که تمنّا گویند، و باشد که غرور و حماقت گویند. و ابلهان، این از یکدیگر باز ندانند و پندارند که این همه، امید است. و (حال آن که) نه چنان است؛ بلکه اگر کسی تخمی نیک طلب کند و در زمینِ نرم افکند و از خار و گیاه پاک بکند و به وقت آب، همی دهد و چشم دارد که محصول برگیرد و خدای - تعالی - صواعق(=آفات) دفع کند، این چشم داشتن را امید گویند. و اگر تخم پوسیده در زمین سخت افکند و از خار و گیاه، پاک نکند و یا آب ندهد، و (در آن حال، )محصول، چشم دارد، آن را غرور و حماقت گویند نه رجا. و اگر تخم نیک، در زمینِ پاک افکند و زمین از خار و گیاه پاک بکند و لیکن آب ندهد و چشم دارد که باران آید - جایی که باران آن جا عادت و معمول باشد - این را آرزو و تمنّا گویند. همچنین هر که تخم ایمان درست، در صحرای سینه می کارد و سینه از خار اخلاق بد، پاک می کند و بر مواظبت بر طاعت، درختِ ایمان را آب می دهد و چشم دارد از فضل خدای - تعالی - که آفت ها دور دارد و تا به وقت مرگ همچنین بماند و ایمان به سلامت ببرد، این را امید گویند... چنان که رسول(ص) گفت: «احمق آن بود که هرچه خواهد، می کند و رحمت، چشم دارد».

روایت کرده اند که کودکی را در یکی از جنگ ها، اسیر گرفته بودند و در مَن یزید (مزایده و حراج) نهاده، در روزی به غایت گرم. زنی را از خیمه، چشم بر آن کودک افتاد، شتابان دوید و اهل آن خیمه از پس وی می دویدند، تا کودک را بگرفت و به سینه خویش باز نهاد و گرما از او می راند. وی گفت: «این پسر من است». مردمان، چون آن بدیدند، بگریستند و دست از همه کار بداشتند از بزرگی شفقت او. پس رسول(ص) آن جا رسید و قصّه با وی بگفتند. او شاد شد از رحیمْ دلی و گریستنِ ایشان، و گفت: «عجب آمد شما را از شفقت و رحمت این زن بر پسر؟». گفتند: «آری یا رسول اللّه!». گفت: «خدای - تعالی - بر همگان، رحیم تر است که این زن بر پسر خویش». پس مسلمانان از آن جا پراکنده شدند بر حالِ شادی و سروری که مثل آن نبوده بود.(3)

عطار، در «منطق الطیر» گوید:

بی خودی می گفت در پیش خدای

کای خدا آخر دری بر من گشای!

رابعه (4)

آن جا مگر بنشسته بود

گفت: ای غافل! کی این در بسته بود(5)

و از ابیات مثنوی است که:

سایه حق بر سر بنده بود

عاقبت، جوینده یابنده بود

گفت پیغمبر که چون کوبی دری

عاقبت زان در برون آید سری

چون نشینی بر سر کوی کسی

عاقبت، بینی تو هم روی کسی

چون زچاهی می کَنی هر روز خاک

عاقبت، اندر رسی در آب پاک (6)

و هم از اوست:

انبیاء گفتند نومیدی بد است

فضل و رحمت های باری، بی حد است

از چنین محُسن نشاید ناامید

دست در فتراک این رحمت زنید

بعد نومیدی بسی امیدهاست

از پس ظلمت، دوصد خورشیدهاست (7)

باز از اوست:

سوی نومیدی مرو امیدهاست

سوی تاریکی مرو، خورشیدهاست

نا امیدی ها به پیش او نهید

تا ز درد بی دوا، بیرون جهید (8)

[ پنجشنبه ششم بهمن 1390 ] [ 12:50 ] [ پریناز آقامحمدزاده ] [ ]
 
[ چهارشنبه پنجم بهمن 1390 ] [ 10:34 ] [ بهزاد حافظى ] [ ]

 

نبرد رستم و ويروس

(به جاى نبرد رستم و اشكبوس)

كنون رزم ويروس و رستم شنو                 دگرها شنيدستى اين هم شنو

كه اسفنديارش يكى ديسك داد                   بگفتا به رستم كه اى نيك زاد

در اين باشد يكى فايل ناب                        كه بگرفتم از سايت افراسياب



چنين گفت رستم به افراسياب                   كه من گشنمه نون سنگك بيار

جوابش چنين داد خندان طرف                  كه من نون سنگك ندارم به كف

برو حال ميكن به اين ديسك،هان              كه هم نون و هم آب باشد در آن

تهمتن روان شد سوى خانه اش                  شتابان به ديدار رايانه اش

چو آمد به نزد ميني  towerاش               بزد ضربه به دكمه ى پاورش

دكر صبر و آرام و طاقت نداشت               مر آن ديسك را در درايوش نهاد

نكرد هيچ صبر و نداد هيچ لفت                يكى ليست از  root ديسك گرفت

در آن ديسك ديدش يكى فايل بود                 بزد Enter آنجا و اجرا نمود

كز آن يكdemo  ِشد پس أز آن عيان        ابا فيلم و موزيك و شرح و بيان

به ناگه چنان سيستمش كرد هنگ        كه رستم در آن مانده مبهوت و منگ

چو رستم دگر باره ريست نمود             همى كرد هنگ و همان شد كه ماند

تهمتن كلافه شد و داد زد                           ز بخت بد خويش فرياد زد

چو تهمينه فرياد رستم شنود                    بيامد كه ليسانس رايانه بود

بدو گفت رستم همى مشكلش               وز آن ديسك و برنامه ى خوشگلش

چو رستم بدو داد قيچى و ريش             يكى ديسكت bootable آورد پيش

يكى toolkit اندر آن ديسك بود                  بر آورد آن را واجرا نمود

همى گشت toolkit, hard  اندرش         چو كودك كه گردد پى مادرش

به ناگه يكى رمز ويروس يافت                پى حذف امضاى ايشان شتافت

چو ويروس را نيك بشناختش            مر از boot sector بر انداختش

يكى ضربه زد به سرش toolkit             كه هر بايت آن گشت 80 بيت

به  خاك اندر افكند ويروس را                   تهمتن به رايانه زد بوس را

چنين گفت تهمينه با شوهرش                كه اين بار بگذشت از پل خرش

دگر باره اما خربت مكن                          ز رايانه اصلاَ تو صحبت نكن

قسم خورد رستم به پروردگار             نگيرد دگر باره دیسکت زاسفنديار

 

 

[ چهارشنبه پنجم بهمن 1390 ] [ 8:46 ] [ پریناز آقامحمدزاده ] [ ]

کاش در دهکده عشق فراوانی بود

توی بازار صداقت کمی ارزانی بود

کاش اگر گاه ، کمی لطف بهم میکردیم

مختصر بود ولی ساده و پنهانی بود

کاش به حرمت دلهای مسافر هر شب

روی شفافترین خاطره مهمانی بود

کاش دریا کمی از درد خودش کم میکرد

کاش به تشنگی پونه که پاسخ دادیم

رنگ رفتار من و لحن تو انسانی بود

کاش حافظ که پر از معجزه و الهام است

کاش رنگ شب ما هم کمی عرفانی بود

چقدر شعر نوشتیم برای باران

با من از آن دل دیوانه که بارانی بود

کاش سهراب نمی رفت به این زودیها

دل پر از صحبت این شاعر کاشانی بود

کاش دلها پر افسانه نیما میشد

و به یادش همه شب ماه چراغانی بود

کاش اسم همه دخترکان اینجا

نام گلهای پر از شبنم ایرانی بود

کاش چشمان پر از پرسش مردم کمتر

غرق این زندگی سنگی و سیمانی بود

کاش دنیای دل ما یاز این شبها کی

غرق هرچیز که میخواهی و میدانی بود

دل اگر رفت شبی کاش دعایی بکنیم

راز این شعر ، همین مصرع پایانی بود   

[ چهارشنبه پنجم بهمن 1390 ] [ 8:34 ] [ پریناز آقامحمدزاده ] [ ]
استاد حسین نژاد پرسیدن تو امتحان جامعه شناسیمون یه نفر رو ورقه ی امتحانیش اسمشو ننوشه. از همدیگه بپرسین تو این پست کامنت بذارین تا صاحب ورقه پیدا بشه.

ممنون از همه.

[ دوشنبه سوم بهمن 1390 ] [ 12:50 ] [ لیلا رهبر ] [ ]

چتری چنین میانه میدانم آرزوست
گشتی در بهترین داستان‌های چتری تاریخ ادبیات در این روزهای پاییزی
چند ماه پیش گاردین فهرستی از داستان‌های چتری تاریخ ادبیات را معرفی کرد. داستان‌هایی از نویسنده‌های تاریخ ادبیات که در آنها چتر به عنوان یکی از شخصیت‌های داستان اهمیت دارد. شخصیتی که حرف نمی‌زند، راه نمی‌رود، عاشق نمی‌شود اما تا دلتان بخواهد ماجراها پیش می‌آورد. چترها همیشه وقت آدم‌های داستان را به اندازه کافی می‌گیرند.

آنها خراب می‌شوند، جا می‌مانند، اشتباهی دست کس دیگری می‌افتند، گم می‌شوند و هزار و یک ماجرای دیگر. ماجراهایی که حالا با فصل پاییز و باران‌هایش ممکن است برای شما هم اتفاق بیفتد. کسی چه می‌داند، شاید در یک بعد از ظهر پاییزی چترتان را در کافه ای جا بگذارید و آن وقت، وقتی به سراغش می‌روید، اتفاق‌هایی برایتان بیفتد که حتی فکرش را هم نمی‌کردید.
ادامه مطلب
[ دوشنبه سوم بهمن 1390 ] [ 12:46 ] [ لیلا رهبر ] [ ]
حالت چشم هنگام درس دادن استاد سر کلاس :
(-.-) (-.-) (-.-) (-.-) (-.-) (-.-) (-.-) (-.-)


وقتی استاد خبر امتحان رو میده :
(o.O) (o.O) (o.O) (o.O) (o.O) (o.O)


موقع امتحان:
(←.←) (→.→) (←.←) (→.→) (←.←) (→.→)


وقتی استاد موقع امتحان حواسشو جمع میکنه واسه مچ گیری:
(↓.↓) (↓.↓) (↓.↓) (↓.↓) (↓.↓)


وقتی که نمره ها رو میزنن :
(
̯͡͡๏) (̯͡͡๏) (̯͡͡๏) (̯͡͡๏) (̯͡͡๏) (̯͡͡๏) (̯͡͡๏)

[ دوشنبه سوم بهمن 1390 ] [ 12:44 ] [ لیلا رهبر ] [ ]
یكي بود يكي نبود. يك كشور كوچكي بود. اين كشور يك جزيره كوچك بود. كل پول موجود در اين جزيره 2 دلار بود؛ 2 سكه 1 دلاري كه بين مردم در جريان بود. جمعيت اين كشور 3 نفر بود. تام ،مالك زمين جزيره بود. جان و ژاك هر كدام يك سكه 1 دلاري داشتند...


ادامه مطلب
[ یکشنبه دوم بهمن 1390 ] [ 16:30 ] [ پریناز آقامحمدزاده ] [ ]
[ پنجشنبه بیست و نهم دی 1390 ] [ 14:48 ] [ پریناز آقامحمدزاده ] [ ]
یک مرد روحانی روزی با خداوند مکالمه ای داشت:خداوندا!دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟

خداوند آن مردروحانی رابه سمت دو در هدایت کرد ویکی از آنها را باز کرد مرد نگاهی به داخل انداخت درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن یک ظرف خورش بودوآنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد!

افرادی که دور میز نشسته بودند بسیار لاغرمردنی ومریض حال بودند به نظرقحطی زده می آمدند انها در دست خود قاشق هایی با دسته ی بسیار بلندداشتند که این دسته ها به بالای بازوهایشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرندتا قاشق خود را پر کننداما از انجایی که این دسته ها از بازوهایشان بلندتر بودنمی توانستند دستشان را برگردانندو قاشق در دهان خود فرو ببرند...

مرد روحانی با دیدن صحنه ی بدبختی و عذاب انها غمگین شد.خداوند گفت:تو جهنم را دیدی! آنها به سمت اتاق بعدی رفتندو خدا در رابازکرد.آنجا هم دقیقا مثل اتاق قبلی بود.یک میز گردبا ظرف خورش روی آن که دهان مرد آب انداخت! 

افراد دور میزمثل جای قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتندولی به اندازه ی کافی قوی و تپل بوده می گفتندو می خندیدند.

مرد روحانی گفت:نمی فهمم!

خداوند جواب داد:ساده است!

فقط احتیاج به یک مهارت دارد!می بینی؟

اینها یاد گرفته اند که به همدیگر غذا بدهند در حالیکه آدمهای طمع کار تنها به خودشان فکر میکنند. 

[ پنجشنبه بیست و نهم دی 1390 ] [ 13:24 ] [ فرشید محمدزاده ] [ ]
ساعت۳شب بود که صدای تلفن پسری را از خواب بیدار کرد.

پشت خط مادرش بود پسر با عصبانیت گفت: چرا این وقت شب مرا از خواب بیدار کردی؟

مادر گفت:۲۵سال قبل در همین موقع شب تو مرا از خواب بیدار کردی

فقط خواستم بگویم تولدت مبارک.

پس از اینکه دل مادرش شکسته بود تا صبح خوابش نبرد.

صبح سراغ مادرش رفت وقتی داخل خانه شد مادرش را پشت میز تلفن...با شمع نیمه سوخته یافت...ولی مادر دیگر در این دنیا نبود.

[ چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390 ] [ 22:42 ] [ فرشید محمدزاده ] [ ]

مدتى در كار ما تأخير شد

مدعى در غيبت ما شير شد

با دو تا جمله سبيلش سوختيم

 نطق او بسته دهانش دوختيم

 كرده قاطى معنى دوغ و دوشاب

 حمله ور گرديده بر حرف حساب

 بى ادب اصلا ندارد هيچ حق

 كه نمايد حرف حق را تق و لق!

 ما نداريم از كسى اينجا گله

 كم نمى آيد عقاب از چلچله

مثل باد سرد كه برف آورد

 مدعى ما را سر حرف آورد

 ورنه ما كه اهل دعوا نيستيم

يا اگر هستيم،حالا نيستيم!

ما نميترسيم از توپ و تشر

پيشته،پيشته!گربه را رد كن پسر

 اين طرفها پيش از اين پيشى نبود

گفتگو آيين درويشى نبود

قيمت اين حرفها يك غاز نيست

باكم از تركان تيرانداز نيست

حال تو در پشت سر يا روبرو

هر چه ميخواهد دل تنگت بگو ‏

(حافظى)

[ سه شنبه بیست و هفتم دی 1390 ] [ 19:40 ] [ بهزاد حافظى ] [ ]

 از بودن خسته ام. از درک واژه ی حیات ناتوانم.در اندوه خویش غرق شده ام

 .سرشار از تکرارم در این سکون زندگی. سر گردان وبی پناه بر روی دایره ی کم رنگ خلقت درجا میزنم

. به نگاه آفتاب مشکوکم چرا که روزی  بی رحما نه بر خورشید عالم تا ب خیره شده بود. از زلالی وصداقت آ ب بی زارم چرا که به شفافی نگاه عباس رحم نکرد.

خدایا صبورا مهربانا چهل روز است که از عاشورا میگذرد قلب جها ن دیگر نای تپیدن ندارد. پس غیرت آسمان کجا رفته؟ زمین چقدر گستاخانه هنوز به زندگی ادامه میدهد. یک اربعین از اوج نامردی میگذرد. یک اربعین است که سر امام مظلومیت بر نیزه رفت و آسمان دیده و زمین تاب آورده.

 در سکوت وهم انگیز خیال بغض دلم میشکند گریه امان نگاهم را بریده است. قلبم در سینه پرپر میزند و مظلومیت عباس و اقتدار علی اصغر را آه میکشد.

خداوندا اینک باز اربعین حسین آمده است. باز عرق شرم پیشانی انسانیت را نمناک کرده است . باز بشر از وجود خویش خجالت زده میشود. و باز مثل همیشه امام رئوف و مهربان ما حسین بن علی  نگاه بخشایشگر خویش را بر بشر میتاباند و بر حاجات ما آمین میگوید.

 دلم دیگر از داغ علی اصغر مرده است حالا چگونه این دل میتواند در تولد دوباره زمین لبخند بزند؟ کدام تولد؟ کدام زندگی؟ کدام امید ؟ اصلا مگر میشود بعد از حسین به زندگی ادامه داد؟ نه نمیشود............

زندگی ما بعد از حسین عین محکومیت است. ای کاش از خجالت آب میشدیم تا هیچ گاه روی سیاه ما بر نگاه مادرش زهرا نیفتد. آخر هیچ جای دنیا این رسم امانت داری نیست. هیچ جای جهان این رسم اربا ب و بندگی نیست. بیایید به تمام دنیا فخر بفروشیم برای داشتن چنین اربابی . بیایید آن طور که باید لطفش را پاس داریم و حرمتش را نگاه داریم .
 
اربعین حسینی رابه تمام عاشوراییان تسلیت میگوییم.

 


 

[ جمعه بیست و سوم دی 1390 ] [ 0:40 ] [ پریناز آقامحمدزاده ] [ ]

آدمیت مُرد.....

از همان روزی که دست حضرت قابیل
گشت آلوده به خون حضرت هابیل
از همان روزی که فرزندان آدم
صدر پیغام آوران حضرت باری تعالی
زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید
آدمیت مُرد
گرچه آدم زنده بود.....

از همان روزی که یوسف را برادر ها به چاه انداختند
از همان روزی که با شلاق و خون دیواره چین را ساختند
آدمیت مُرده بود......

بعد دنیا هی پر از آدم شد واین آسیاب گشت و گشت
قرن ها از مرگ آدم هم گذشت
ای دریغ ، آدمیت برنگشت....

قرن ما
روزگار مرگ انسانیت است
سینه دنیا زخوبی ها تهی است
صحبت ازآزادگی پاکی مروت ابلهی است
صحبت از موسا و عیسا و محمد نابجاست.....

روزگار مرگ انسانیت است
من که از پژمردن یک شاخه گل
از نگاه ساکت یک کودک بیمار
از فغان یک قناری در قفس
از غم یک مرد در زنجیر
حتی قاتلی بر دار
اشک در چشمان و بغضم در گلوست
وندرین ایام زهرم در پیاله زهر مارم در سبوست
مرگ او را از کجا باور کنم؟

صحبت از پژمردن یک برگ نیست
وای جنگل را بیابان می کنند
دست خون آلود را درپیش چشم خلق پنهان میکنند
هیچ حیوانی به حیوانی نمیدارد روا
آنچه این نامردمان یا جان انسان می کنند....

صحبت از پژمردن یک برگ نیست
فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست
فرض کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست
فرض کن جنگل بیابان بود از روز نخست
در کویری سوت و کور
در میان مردمی با این مصیبتها صبور
صحبت از مرگ محبت مرگ عشق
گفتگو از مرگ انسانیت است ...

[ پنجشنبه بیست و دوم دی 1390 ] [ 16:13 ] [ لیلا رهبر ] [ ]
سلام دوستان همانطور كه مستحضريد قرار بر اين شده است كه هر هفته در مورد موضوع خاصى بحث و گفتگو كنيم البته همانگونه كه آقاى حافظى قبلا اشاره كرده بودند،براى بحث آزاد محيطى وراى محيط وبلاگ خودمون در نظر گرفته شده است كه در بخش پيوندهاى وبلاگ با عنوان بحث آزاد مشخص شده است البته دوستان ميتونن براى شركت در بحث آزاد به آدرس زير نيز مراجعه كنند www.hamkhak2.blogfa.com فقط لطفا در اين بخش در مورد موضوع بحث نظر دهيد و از پرداختن به مسائل حاشيه اى خوددارى كنيد
[ پنجشنبه بیست و دوم دی 1390 ] [ 1:53 ] [ بهزاد حافظى ] [ ]

هی.............قشنگه ازش رد نشو

 

آدم هاي بزرگ در باره ايده ها سخن مي گويند

آدم هاي متوسط در باره چيزها سخن مي گويند

آدم هاي كوچك پشت سر ديگران سخن مي گويند

 

آدم هاي بزرگ درد ديگران را دارند

آدم هاي متوسط درد خودشان را دارند

آدم هاي كوچك بي دردند

 

آدم هاي بزرگ عظمت ديگران را مي بينند

آدم هاي متوسط به دنبال عظمت خود هستند

آدم هاي كوچك عظمت خود را در تحقير ديگران مي بينند 

 

آدم هاي بزرگ به دنبال كسب حكمت هستند

آدم هاي متوسط به دنبال كسب دانش هستند

آدم هاي كوچك به دنبال كسب سواد هستند

 

آدم هاي بزرگ به دنبال طرح پرسش هاي بي پاسخ هستند

آدم هاي متوسط پرسش هائي مي پرسند كه پاسخ دارد

آدم هاي كوچك مي پندارند پاسخ همه پرسش ها را مي دانند

 

آدم هاي بزرگ به دنبال خلق مسئله هستند

آدم هاي متوسط به دنبال حل مسئله هستند

آدم هاي كوچك مسئله ندارند 

 

آدم هاي بزرگ سكوت را براي سخن گفتن برمي گزينند

آدم هاي متوسط گاه سكوت را بر سخن گفتن ترجيح مي دهند

آدم هاي كوچك با سخن گفتن بسيار، فرصت سكوت را از خود مي گيرند  

 تونستی سه  دسته ادما رو بشناسی؟؟؟

[ چهارشنبه بیست و یکم دی 1390 ] [ 13:16 ] [ پریناز آقامحمدزاده ] [ ]

خانم مغرور :

به نام خدایی که زن آفرید        حکیمانه امثال ِ من آفرید

خدایی که اول تو را از لجن        و بعداً مرا از لجن آفرید !

برای من انواع گیسو و موی        برای تو قدری چمن آفرید !

مرا شکل طاووس کرد و تورا        شبیه بز و کرگدن آفرید !

به نام خدایی که اعجاز کرد        مرا مثل آهو ختن آفرید

تورا روز اول به همراه من           رها در بهشت عدن آفرید

ولی بعداً آمد و از روی لطف        مرا بی کس و بی وطن آفرید

خدایی که زیر سبیل شما         بلندگو به جای دهن آفرید !

وزیر و وکیل و رئیس ات نمود        مرا خانه داری خفن آفرید

برای تو یک عالمه کِیْسِ خوب        شراره ، پری ، نسترن آفرید

برای من اما فقط یک نفر  درب       پیت برای غمو زندگی آفرید !

برایم لباس عروسی کشید           و عمری مرا در کفن آفرید

به نام خدایی که سهم تو را         مساوی تر از سهم من آفرید

 

 

پاسخ حكیمانه آقا:

به ‌نام خداوند مردآفرین  که بر       حسن صنعش هزار آفرین

خدایی که از گِل مرا خلق کرد        چنین عاقل و بالغ و نازنین

خدایی که مردی چو من آفرید        و شد نام وی احسن‌الخالقین

پس از آفرینش به من هدیه داد        مکانی درون بهشت برین

خدایی که از بس مرا خوب ساخت       ندارم نیازی به لاک، همچنین

رژ و ریمل و خط چشم و کرم           تو زیبایی‌ام را طبیعی ببین

دماغ و فک و گونه‌ام کار اوست        نه کار پزشک و پروتز، همین !

نداده مرا عشوه و مکر و ناز         نداده دم مشک من اشک و فین!

مرا ساده و بی‌ریا آفرید  جدا        از حسادت و بی‌خشم و کین

زنی از همین سادگی سود برد به        من گفت از آن سیب قرمز بچین

من ساده چیدم از آن تک‌ درخت         و دادم به او سیب چون انگبین

چو وارد نبودم به دوز و کلک           من افتادم از آسمان بر زمین

و البته در این مرا پند بود              که ای مرد پاکیزه و مه‌جبین

تو حرف زنان را از آن گوش گیر         و بیرون بده حرفشان را از این

که زن از همان بدو پیدایش‌ات          نشسته مداوم تو را در کمین

 

[ چهارشنبه بیست و یکم دی 1390 ] [ 12:54 ] [ پریناز آقامحمدزاده ] [ ]
توجه              توجه

قابل توجه همه دوستان

با توجه به مذاکرات صورت گرفته با آقای دکتر برقی,استاد معزز درس ریاضیات۱,قرار بر  این شد که ایشان حداقل ۲ نمره به عنوان شیفت به نمرات اضافه کنند

همچنین ایشان اعلام کردند که تا به کنون کمترین نمره اخذ شده ۱۴ میباشد

یعنی همه قبولیم

[ چهارشنبه بیست و یکم دی 1390 ] [ 12:7 ] [ مهرداد وطن خواه ] [ ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ















تبادل لینک

فروش بک لینک