تبليغاتX
.: هم خاک :.
یادم رفت تولدمو به خودم تبریک بگم!!! یادم رفت حسم، وقتی که تازه متولد شدم نه از مادر که از درد...یادم رفت وقتی کوچیک بودم شمع های کیک تولدمو روشن کنم تا روشنی ثمره عمر 24 سالم باشد نه تاریکی هول انگیز خردادی...یادم رفت بگم انشاالله غم آخرم باشه تولدم که تازه اول غم نامه هاست وقتی دیدم جوانی با خونش پرواز را به ما آموخت...تیر ماه را دوست می داشتم چون مرا نوید می داد اما ندایی از تیر نشنیدم...ندایی نیامد بلکه تیری آمد و زندگی را مچاله کرد...به راستی چرا فراموش کردم تولدمو به خودم تبریک بگم!!!

+ المیرا حسین نژاد | 

در بین پدیده های روانی جمعی، افکار عمومی گسترده ترین و آشکارترین آنهاست. این پدیده شگرف که با پویایی توانمند خود سرنوشت جامعه ها را رقم می زند، به موتوری می ماند که چرخ های ماشین اجتماعی را به گردش در می آورد، ماشینی که می سازد، تخریب می کند، تند می رود، آرام می گیرد، سروصدا به راه می اندازد و خاموش می شود. افکار عمومی چیزی جز صدای مردم نیست. افکار عمومی بخشی از تاریخ ملت هاست، بخشی از فلسفه، بخشی از علم سیاست،بخشی از جامعه شناسی.

مسله کلیدی در تحلیل افکار عمومی این است که آیا این فرایند اجتماعی راهی دموکراتیک را می پیماید یا از بالا هدایت می شود؟ افکار عمومی تا چه حد اصیل و واقعی است؟ آیا افرا قادرند نظر مستقل داشته باشند یا زیر نفوذ نیروهای بیرونی قرار دارند؟

افکار عمومی جز لاینفک بنای فرهنگ است. نظام فرهنگی، منطق و پویایی خاص خود را دارد؛ در پرتو رخدادهای تازه پیوسته در آن تجدید نظر و بازسازی می شود و در مورد هر موضوعی نظرهای مختلف طرح می شود.همزمان با پیشرفت این فرایند یک بنای شناختی شکل می گیرد.افراد بر حسب نحوه زیست خود دست به تفسیر می زنند و به جستجو پرداخته به رخدادها معنی می بخشند.این فرایندها به بالا رفتن بنای اجتماعی کمک کرده و در تشکیل فرهنگ مشارکت دارند.

کاتز معتقد است پژوهش در باب ماهیت و نقش افکار عمومی مستلزم تحلیل رسانه هاست. رسانه ها در جوامع دموکراتیک عرصه حقیقت تلقی می شود که مکانی ممتاز برای مصاف افکار به حساب می آید. برخلاف جوامعه دموکراتیک، نقش رسانه ها در جوامع استبدادی مخدوش است. رسانه ها نه محلی برای انتشار حقیقت بلکه برای کتمان حقیقت می باشند؛ کذب حقیقت،فریب، تظاهر، سفسطه کاری و ....رسانه ها با انتشار اخباری نادرست مردم را به سوی خود می کشانند و با تحریک هیجانات از مردم استفاده ابزاری می کنند....کدام هدف مهم است: آگاه سازی مردم یا ارضای حس قدرت طلبی و استفاده از مردم برای رسیدن به هدف؟

در این جوامع رسانه ها منبع اصلی اخبار به شمار می روند...اخباری که با تقدس بخشیدن به خود فقط در خدمت منافع عده قلیلی می باشد، اخباری که به عنوان حقیقت در ذهن و روان مردم جاری می شوند و مردم را از اصول دموکراتیک گمراه می کنند...به راستی چگونه می توان در برابر این موج مقاومت کرد و گمراه نشد؟؟؟؟؟؟

 

+ المیرا حسین نژاد | 

روزهای با هم بودن روزهای روشنی بود و شبها، شبهایی آفتابی.....

بیدار شو ای بوشه باران ای طراوات نسیم، بیدار شو و مرا در شهر دیگران تماشا کن،

نمی بینی شهر در سکوتی بهت انگیز فرو رفته است.

کاش با هم واژه نامه ای جدید می نوشتیم:حسرت، لذت، شادی،درد،دلتنگی، غربت و تنهایی...در کنار ما معناهای تازه یافتند.

با تو دانستم قلب آدمی چه وسعتی دارد، چه توانایی شگفتی در خود نهان دارد،می دانی تصویر چهره ات را با چشم های دزدیده ام....

                                                 به یاد روزهای خوب گذشته....که برایم جاودانه شده اند...

+ المیرا حسین نژاد | 

بلاخره امتحانی که زندگی رو ازم گرفته بود تموم شد...امیدوارم اولین و آخرین کنکور زندگیم باشه...امروز ۸ ساعت سر جلسه امتحان دکترا جامعه شناسی اقتصادی و توسعه بودم.سوالها سخت نبودن ولی جوابهای طولانی داشتن...نوشتم تا جایی که می تونستم...چند تا سوال برام نا آشنا بود...بعد امتحان هم خوشحال بودم و هم ناراحت...خوشحال از اینکه تموم شد و ناراحت از اینکه اگه قبول نشم چی می شه!!!

همش دارم به ساختار جامعه ای که داریم فکر می کنم...من به عنوان یک دختر چند تا انتخاب دارم؟؟چرا جامعه ما طوری هست که باید دنبال همه چی بدویی؟باید همیشه با استرس و اضطراب زندگی کنی برای رسیدن به یک چیز همه داشته هاتو فدا کنی و خلاصه هیچ وقت به تعادلی تو زندگییت نمی رسی!!!همه اینها باعث می شن تا آدمها ریا کار بار بیان...و....و....و....

راستش خیلی حرف برای گفتن دارم اما طبق معمول وقت ندارم...باید از فردا پایان نامه رو شروع کنم...گاهی خسته و گاهی با انرژی پیش می رم...اما آینده من در جامعه ای همچون جامعه ایران همیشه در هاله ای از ابهام قرار دارد...به راستی آیا ما انسانهای از خود بیگانه مارکس هستیم؟؟

+ المیرا حسین نژاد | 

آنکه ماوایی ندارد دیگر نخواهد داشت

آنکه بی کس است بی کس می ماند

بیدار می شود، کتابی می خواند،نامه یی طولانی می نویسد

و در کوچه باغ ها پرسه می زند؛ بی قرار

آنگاه که برگ ها به دست باد به هر سو  می روند.

+ المیرا حسین نژاد | 

سال نو رو به همه دوستای عزیزم تبریک می گم....

زهرا آرامش روزهای طوفانی­ام.....مانا بهترین همراه شیدایی­ام....ملیحه آینده نگر بی پروایی­ام....مرضیه انرژی بی حالی­ام....مرجان دوستی که همیشه با تعجب دیوونه بازی هامون نگاه می­کرد و ریزریزکی می خندید...آوات همکلاسی عزیزم...شیوا و انگلیسی حرف زدناش...منیژه ....سمایه دوستی که خیلی وقته ازش خبر ندارم....سمیه که امیدوارم امسال دیگه عروس بشه....زینب که همیشه با آرامشش شیطنت مارو زیادتر می­کرد...زهرای شیرازی که تا لب باز می کنه حرفای دل منو می زنه و تا من چیزی می­گم،می­گه زدی تو هدف المیرا....نسیم که هیچ وقت نتونست منو از راه رفتن وسط خیابون دانشگاه منصرف کنه....سعید که خیلی چیزا ازش یاد گرفتم و همیشه معلمم بود....علی رضا پسر خاله­ام با افکاری عجیب تر ازمن...رضا بابازاده یاور شیطنت­های چهار ساله کارشناسی ­ام....حجت در هوای مارکس و جامعه شناسی....نصور دوستی که همدیگرو فقط در کلمه ها دیدیم...آقای رمزی که فکر می کنه من خشن ترین دختر روی زمینم...میثم حدادی رقیب بحث های عجیب غریب که تبدیل به جدل می شن... و استاد راهنمای عزیزم دکتر وداد که در راه علم از هیچ کمکی دریغ نمی کنه....

امیدوارم همه دوستام به آرزوهاشون برسن و سال 88 بهترین ها رو تجربه کنن....

+ المیرا حسین نژاد | 

راستش خیلی دلم می خواد الان یه متن بنویسم اما هیچی به ذهنم نمی رسه...ذهنم مثل یه برگه سفید شده سفید...سفید....

داشتم زندگی می کردم..کی بود؟ فکر کنم 4 سال پیش...تو این 4 سال خیلی چیزا تغییر کرد...من،تو!!!!

شاید اگه این اتفاق ها نمی افتاد بزرگ نمی شدم ...من بزرگ شدم..من بدبین شدم...من خودمو شناختم و تو رو گم کردم...می دونین تو کیه؟ تو همونیه که من بودم و الان گمش کردم...تو آرامش قبل از طوفان من بود...تو من بودم زمانی که تو خواب بود....

فکر کنم اگه ننویسم بهتر باشه....

تمام عمر چون دریای قطبی منجمد بودم              مرا تبخیر کردی ابر عابر ساختی از من

+ المیرا حسین نژاد | 

کلید خانه مان را گم کرده بودم...دیگر نمی توانستم ادعا کنم آن خانه، خانه من است...دیگر نمی توانستم ادعا کنم روزی در آن خانه زندگی می کردم...سی سال در به در بودم و بعد از سی سال فهمیدم کلیدم را یکی پیدا کرده و همه مدارک و اسناد را به نام خود زده است...

+ المیرا حسین نژاد | 

زندگی یا شبه یا روز....روزها دنبال زندگی می دویی و شب ها با کابوس روزهای گذشته و روزهای آینده می خوابی....صبح که از خواب بیدار می شی خستگی همه زندگی رو شونه هات سنگینی می کنه خیلی وقتها سر درد داری...خیلی وقتها استرس کارهاتو داری....خیلی وقتها عجله داری..عجله داری که زود سر کارت برسی و غرغر رئیس تو نشنوی...زود به کلاس برسی که استاد ضایع ات نکنه...عجله داری به سرویس برسی.... همیشه عجله داری....

در سرزمین ما...در سرزمینی که فقط در سروده های حافظ و سعدی سرزمین گل و بلبل است!!! زندگی شده جون کندن...زندگی شده بدبختی...زندگی شده دویدن و نرسیدن...زندگی پوچ...بدون هدف..تا کی می خوایم اکسیژن بیهوده حروم کنیم....نمی دونم تقصیر ماست یا ساختار...همه بی حالیم...کسی حال نداره بگه چرا؟؟؟ چرا باید جوونهای ما زنهای ما این قدر افسرده باشن؟؟؟ تو دانشگاه تبریز با هر قدمی که برمی داری اسم یه کانون مشاوره می بینی!!!! آیا درمان درهای جوونهای ما کلینیک مشاوره و مشاوران مجرب است؟؟؟آیا درد جوونهای ما سوالات اعتقادی است؟؟؟ به راستی چرا ما به جای تشخیص درد تجویز می کنیم....

 یادمه بچه که بودیم می گفتن هر روزتان نوروز ...نوروزتان پیروز.... الان نه نوروزی مانده ونه پیروزی...هر آنچه است عزاست و گریه و ....هر روزمان شده مراسم سوگواری..مراسم عزادای...مراسم گریه...

امسال هم داره تموم می شه و ما هنوز اندر خم یک کوچه دور افتاده و متروک روزگار می گذرانیم...نه به عطر آویشن می اندیشیم نه به بوی آزادی...ما مردگان متحرک را چه کسی یاری می کند؟؟؟؟؟

+ المیرا حسین نژاد | 

 ما چيستيم ؟!
جز ملکلولهاي فعال ذهن زمين ،
که خاطرات کهکشان ها را
مغشوش ميکند !

                            از اشعار حسین پناهی

+ المیرا حسین نژاد |