تبليغاتX
.: هم خاک :.

دیدمش در شبی تاریک پرستاره،با سکوتی برلب،در کنج تنهایی اش

بیگانه از خود در او نگریستم...

رازم را ،رازش را

خواندم از چشمان رازناکش

من آزادی را در خفقان تجربه کرده ام،من در گردبادها زیسته ام،من در طوفانی ترین شبها در

کنار دریا به آرامش رسیده ام...من زیسته ام در زیر باران و در روزی آفتابی چشمانم را خشک

کرده ام....من سالهاست نفس می کشم این اکسیژن ناخالص را...

و هیچ نمی گویم.....

می گویند نگو،حرف نزن،کور شو،کرشو و لال....

همه در هراسند....

زیرا من ماه را دیده ام در شبی تاریک پر ستاره،با سکوتی بر لب

و راز خورشید را خوانده ام از چشمان رازناکش

می گویند نبیند چشمانت خورشید را....خورشید زیباست اما نه دست یافتنی

و ماه در کنج تنهایی اش مرا می خواند به سوی خود

وآزادی بر لبه پرتگاه ایستاده است.....

می گویند نرو،پرتگاه بلندی ست،بنشین و از اینجا نظاره کن،خفقان زیبایی ست...بهتر از پرتگاه.

من مانده ام وراهی طولانی،اکسیژنی نا خالص،شبی بی ماه و روزی بی آفتاب

و سفیدی سیاه و سیاهی سیاه تر...

عینکم کجاست؟؟؟

بیابان را سراسر مه گرفته است...کاروان...بیابان بی کاروان به چه دردی می خورد...

هر چه است همان دیازپام است...دریا سرابی بیش نیست...

می گویند نگو..............اما من می گویم.

می گویند نبین............اما من می بینم.

می گویند نرو..............اما من می روم.

شاید،دوباره ببینمش در شبی تاریک و پرستاره

با سکوتی بر لب

در کنج تنهایی اش

کسی چه می داند شاید......

+ المیرا حسین نژاد | 

نفرت می ورزم

به دنباله روی و راهنمایی

-امر بری؟

نه!!!

-حکمرانی؟

آن هم نه !!!

آن که هراسناک نیست،کسی را نمی هراساند؛

و تنها آن کس که هراس می افکند

دیگری را ره می نماید

نفرت دارم از راهبری خود حتی!!

خوش دارم چون ورزاهای جنگل و دریا

به وقت مساعد از خود گم شوم،

در گمراهی خویش چمباته زنم،

گرم پندار سر به زیر افکنم

سرانجام از دور دستان

خود را،به خانه ام بخوانم

خود را به خویش بگمراهم!!!

                                       

از کتاب مجموعه اشعار نیچه،اکنون میان دو هیچ ص 168

+ المیرا حسین نژاد | 

 

آخیلوس محزون نوشت:هیچ انسانی را شادکام نخوانید مگر درآن هنگام که مرگ او فرا رسیده باشد.بنا به نظر اپیکور که بسیار خرسندتر بود«مرگ هیچ است».ویتگنشتاین در دوره های نخست کار خود نوشت«مرگ هیچ رویدادی در زندگی نیست و دوام نمی آورد»وودی آلن با پیروی از منطق مشابهی تاکید کرد که از مرگ نمی ترسد و میافزاید:تنها نمی خواهم هنگامی که مرگ رخ می دهد آنجا باشم.وقتی موضوع مرگ باشد طنز و بینش های عمیق،نیش وکنایه های بامزه و اندیشه های اندوه بار در هم می آمیزند.

زندگی انسان زندگیی است که بدون تردید مرگ در آن نقش بسزایی دارد.چه رابطه ای بین مرگ و زندگی انسان وجود دارد؟آیا مرگ منشا واساس معنادار بودن زندگی است یاآن را به انهدام می کشاند؟بنابریک سنت باستانی فلسفه اساسا با مرگ رابطه دارد...آیا مرگ به عنوان موضوعی مهم در فلسفه معاصر توانسته به جایگاه خود برسد؟این سوالی است که دراین مقاله به آن پرداخته می شود.

 

مرگ من:

مرگ هر چه باشد در درجه نخست ومقدم بر هر چیز امری شخصی است.

تم هاروتیز در تجربه مرگ خود اینچنین می گوید:مرگ قلمروی بدون مکان،زمان و بدون تعریف و محرک و انگیزش است...مرگ مرا از چنگال مهیب زمان رها کرد...مرگ منیت،پیوندهایی را که داشتم،تاریخچه من و اینکه چه کسی بودم،همه را زدوده بود...درمرگ هیچ هویتی نداشتم. با از دست دادن تماس با گذشته و بدون خیال پردازی درباره آینده،در زمان حال جای گرفته بودم..برای هاروتیز ترس جزیی از تفکر راجع به مرگ نیست...هیچ چیزی نمی تواند زندگی بیمار را چون مرگ درمان کند.این مرگ بود که به زندگی روزمره من که پر از فعالیت های پوچ و بی معنی بود،لذت و خوشی می داد.زندگی عادی یا خسته کننده نیست،چه راز مرگ آن را توجیه می کند.از نظر هاروتیز مرگ به زندگی قدرت بالقوه و تمرکز می دهد؛پس مرگ مطمئن ترین مشاور و پنددهنده است.

 

در مقابل مرگ:

انکار مرگ از سوی الیاس کانتی،موضوع مقاله رینهارداشتاینر نمونه ای از واکنش افراطی و بسیار شخصی به واقعیت مرگ به شمار می آید.«مرگ یک توهین است...رفتار و غرورم مرا برآن می دارد که هیچگاه در مقابل مرگ چاپلوسی نکنم...مرگ برای همیشه بی فایده است.مرگ بیماری اساسی همه

هستی است...موضوعی است لاینحل و غیرقابل فهم»مذاهب به عقیده ی کانتی تنها امیدهای واهی در این مورد میدهند.وی معمای مرگ را چون یک گره ناگشودنی می داند.کانتی از مذهب به خاطر تلاش در جهت معنی دادن به مرگ انتقاد می کند.از نظر وی مذهب در واقع مردگان را موجوداتی می پنداردکه در اختیار اوهستندو سرنوشتشان در دست اوست که میتواند درباره ی آنها تصمیم بگیرد،موجوداتی که از خود آوایی برنمی آورند.کانتی وجود آرزوی بقا را یک حقیقت انسان شناختی می داند.در پرتو چنین آرزویی است که حاکمان مستبد از مرگ دیگران لذت میبرند زیرا پست ترین نوع بقا کشتار دیگران است.مرگ نمی تواند ونباید معنی دار باشد.بنابرین کانتی به ادبیات داستانی روی می آوردتا بیان کند که از طریق ردهرگونه سازش بامرگ،می توان با آن جنگیدوسرانجام برآن غلبه کرد.

 

                                                                                                                        ادامه دارد.

ازکتاب مرگ و فلسفه،جف مالپاس و روبرت سی سالمون،ترجمه دکتر گل بابا سعیدی،انتشارات آزادمهر.

 

 

+ المیرا حسین نژاد | 

این روزها فکر میکنم دنیا به آخر رسیده....به آخر نه!!! دنیا داره تازه شروع می شه...

یادته بچه که بودیم فکر می کردیم دنیا به اندازه خونه ماست....زندگی مثل شکلاتهای خوشمزه ای که می خوردیم شیرینه ...همه آدمها مثل عروسکهامون مهربون هستن...فرمون زندگی هم مثل فرمون ماشینی  که باهاش بازی می کنیم همیشه دست ماست!!!

یادته اولین دروغ رو که گفتی آب از آب تکون نخورد و چقدر خوشحال شدی...بعضی وقتها فکر می کنم کاش می شد دوباره دنیایی رو که به اندازه خونمون بود پیدا کنم...یعنی میشه؟؟؟چرا که نه...اما آدمها عوض شدن...جنگل ها...دریاها...کوهها...راستی لایه ازن رو چی کارش کنیم...اونم آخرش پاره کردیم...عمیق ترین قسمت اقیانوس ها هم از دست ما آرامش ندارن...

اینقدر مات مبهوت دنیارو نگاه نکن...به پرنده ای که پرواز میکنه...به رودی که جریان داره...به تک درخت آزاد فکر کن...به نیلوفر آبی...کاش من نیلوفر بودم...یا تو آب بودی...

نمی خواهم شاعرانه بنویسم....من شاعر نیستم...اما نیمی از من در شعرگم شده است....نیمی دیگر در ناکجای ناآباد...نیمی در جزیره ناشناخته.....نیمی در اینجا...

این روزها فکر میکنم دنیا به آخر اول رسیده...و من باید دوباره شروع کنم

 

+ المیرا حسین نژاد | 

بلند پروازی من آنست که در ده جمله چیزی را بگویم که کسی دیگر در یک کتاب می گوید .

 حرف کسانی که می گویند عشق بری از خودخواهی ست خنده دار است زیرا همه چیز طبق خواست قدرت ما است.

فرد خلوت نشین می گوید که واقعیت در کتاب ها نیست و فیلسوف آن را پنهان می کند. فرد والا از فهمیده شدن توسط دیگران در هراس است نه از بد فهمیده شدن چون می داند که کسانی که او را بفهمند به سرنوشت او یعنی رنج کشیدن در دنیا دچار خواهند شد.

یک دانشمند حتی برای عشق زمینی هم وقت ندارد! او نه رهبر است نه فرمانبردار. او کمال بخش نیست.سرآغاز هم نیست. او فردی بی خویشتن است.

انسان نمی تواند از غرایز خود فرار کند ، وقتی از خطر جانی دور شود دوباره به غرایزش برمی گردد.

نسبت به فرد پایین تر از خود نفرت نداریم بلکه نسبت به فرد برابر با خود یا بهتر از خود.

همه به چیزی دلبستگی دارند و افراد والاتر به چیزهای والاتر اما افراد فرومایه فکر می کنند که افراد والاتر به چیزی دلبستگی ندارند و ظاهربینی افراد فرومایه از سطحی نگری و ریاکاری آنهاست و برپایه هیچ شناخت اخلاقی نیست.

کسانی که در خود احساس حقارت می کنند به دیگران رحم می کنند اما به دلیل غرورشان دم نمی زنند! یعنی درد می کشند و می خواهند با دیگران هم دردی کنند.کسانی که با دیگران همدردی می کنند به دلیل دردمند بودن خودشان است.

آدمی به خاطر نیاز به مراقبت و کمک دیگران با آنها ارتباط برقرارمی کند.

+ المیرا حسین نژاد | 

اندوه گم شدن ستاره ای است
که آسمانی ابری
از تو ربوده است
شادی
خنده ی کودکی است
که یکباره می‌شنوی
وقتی جهان در غرقاب سکوت دست و پا می‌زند
عشق اما چیست؟
به چیزی مانند نیست
شاید بهره از سرزمین مادری ات برده ست
که وقتی در رویا و بیداری به یادت می‌آید
در کابوس تلی از اجساد پرندگان مرده می‌بینیش.

+ المیرا حسین نژاد | 

همه چیز را فراموش کرده بود..همه چیز را...

ذهنش دیگر اسیر این عالم خاکی نبود اسیر هیچ عالمی نبود..نگاهش رو به آسمان بود اما پای در زمین داشت

در چشمهایش خورشید را می شد دید،اما آسمان را نه...

نتوانستم به چشمهایش نگاه کنم...تمام خاطرات فراموش شده در چشمانش بود..و گرمای سوزان خورشید که هر لحظه لحظه زندگیش را آب می کرد...

وکم کم داشت غروب می شد....مهتاب را به تماشا نشستم...که نور خود را بر خاکستر خاطره های فراموش شده و سوخته می تاباند..

بیمار بودم شفایافتم؟پزشکم که بود؟

انگار همه چیز را فراموش کرده ام!

گمان می کنم هم اینک شفا یافته ای !!! زیرا تندرست کسی است که فراموش کرد...

فراموشی!!!

باد خاکستر خاطره ها را به سو می برد ..در چشمان بیدارش تنها مهتاب مانده بود همچون چراغی و من که تنها به او می نگریستم،وجوش لبریز از نور بود...

و باد همچنان خاکستر ها را میبرد به هر سو...

صدایش رامی شنوی؟صدای باد که خاکسترها را فریاد می زند،صدای خاکستر ها که خاطره ها را فریاد می زنند...و صدای خاطرهایی که تو را!!!

صدایش را می شنوم...صدای تو که مرا،خاطره ها و خاکسترها را فریاد می زنی...

و فراموشی!!!!

می گویند انسان موجودی است فراموشکار....

+ المیرا حسین نژاد | 

بازم حالم از این زندگی به هم می خوره، یا شاید حال زندگی از من به هم می خوره....من زنده ام...دارم نفس می کشم...راه می رم...حرف می زنم.....فکر می کنم...می خندم...گریه می کنم...

کسی هست صادقانه به من بگوید که زندگی چیست؟زنده کیست؟ شاید ما مردیم و خودمون خبر نداریم.شاید ما زنده ایم و فکر می کنیم که میمیریم...

این روزها سرم خیلی شلوغه..اصلا وقت ندارم..بعضی وقتها آرزو می کنم کاش به جای 24 ساعت یه روز ۷۲ ساعت بود..هی از این شاخه به اون شاخه می پرم..روزی هزاران فکر تو ذهنم رژه می رن و به من دهن کجی می کنن..همه حرفهایی که از اولین روز تولدم شنیدم دارن تو ذهنم تکرار و تکرار می شن..مثل یه فیلمی که هی بزنی عقب و تکرار بشه....

با خودم می رم بیرون با هم حرف می زنیم...سوال پیچش می کنم...وقتی ازش می پرسم به چی می اندیشی؟

جواب میده به کلماتی که در ذهنت سرگردانند.

«ذهن من ولگردی است که از گمراه کردن من لذت می برد و هنوز نمی تواند تحمل کند که در مرزهای دقیق حقیقت محصور نگه داشته شود»

آخه اینها هم سواله که تو می پرسی؟اصلا تو می دونی چی می خواهی؟نه نمی دونم.....باور کن نمی دونم....من چیزی نمی خوام...نمی دونم...

چرا آدمها اصرار دارن که زنده باشن؟چرا همیشه منتظر فرداهای خوب تر،روشن تر،زیباتر هستیم؟

فردا!! فردایی که برای ما حکم شروع دوباره رو داره....

راستی امروز تون چگونه گذشت....امروز چه کاری انجام دادی که منتظر فردا هستی....به فرداها فکر کنیم...زیباترین لحظه زمانی است که هنوز فرا نرسیده است....

+ المیرا حسین نژاد |