تبليغاتX
.: هم خاک :.

امروز در وبلاگ وبال مطلبی در مورد دخترای ایرونی خوندم....که به نظرم جالب اومد...اما من به عنوان یک دختر ایرونی نمی تونم این قضاوتو (هر چند نظر شخصی بود)بپذیرم...چون به نظرم کاملا مغرضانه نوشته شده بود...پسرای ایرونی تیر رو در چشمان خود نمی بینن اما مو از چشم خلق (دخترا) می کشن بیرون...

اولا اینکه اعتماد به نفس پسرای ایرونی واقعا بالاست!!!در حد بنز و باید یهشون تبریک گفت.یکی از دوستام همیشه می گه:من نوکر اعتماد به نفس پسرای ایرونی هستم!!البته این اعتماد به نفس از نوع کاذب می باشد.پسرای ایرونی بدون اینکه امتیاز خاصی نسبت به دخترا داشته باشن خودشونو بالا می بینن...و این به خاطر تفکر مرد سالارانه ای است که تا مغز استخوانشان نفوذ کرده...البته نقش خود زنان نیز در اینجا کم نیست زیرا زنان با قبول این تبعیض به بازتولید این امر کمک می کنند.روابط قدرت یا سلسله مراتب قدرت در هر جامعه یا خانواده به طور مدام باز تولید شده و زنان به راحتی از کنار این مساله می گذرند البته در صورت مقاومت نیز توسط مردان سرکوب می شوند...زیرا زور بازوی مردان بیشتر از زنان است....البته فقط زور بازو!!!!

دریغ ودرد که در طول سالیان دراز اندیشه های مردسالارانه(بهتر است بگویم جهالت های مردانه)رشد کرده و به جایی رسیده که می بینیم که حتی تلاش زنان برای آزادی و برابری حقیر شمرده می شود...

دوما اینکه می گویند بهشت زیر پای زنان (زیرادردرجه اول مادران زن هستند)است نیز از همین فرهنگ نشات می گیرد...می شود گفت بهشت طبقه زیرین جهنم است...جهنمی که در این دنیا برای زنان ساخته اند(لطفا واژه آن دنیا در مقابل این دنیا به ذهنتان خطور نکند)....و برای جلوگیری از اعتراض زنان بهشت را زیر پایشان قرار داده اند...دخترای امروزی بهشت را نه در زیر پا بلکه روبروی خود می خواهند....

قدیما می گفتن دختر با لباس سفید میره خونه بخت با لباس سفید بر می گرده!!!امروز دیگه لباس سفیدی در کار نیست....

پسرای ایرونی زیاد ادعای روشنفکری می کنن اما تا پای عمل می یاد خودشونو نشون میدن...کافیه یکی به (دوست دخترشون،به ندرت نامزدشون،بسیار اندک زنشون)نگاه کنه زمین و زمان را به هم میریزن....و این رو به رگ غیرتی که اصولا پشت گردنشون است ربط می دهند...

پسر های ایرونی تا حالا نمی دونستن که زنها هم حق و حقوقی دارند....اما وقتی می بینن زنی ادعای حق و حقوق می کنه سرشون گیج میره که چی شده؟نکنه دنیا تکون خورده یا نه سر خودشون خورده یه جایی!!! نه جانم دنیا و سر شما سر جاشه...این سر زنهاست که از برنج و سبزی بیرون اومده...این زنها هستند که توانسته اند قشرضخیم جهل جماعت را همچون ته دیگ سخت سوخته ای با سیم و برف بشویند (البته تا حدی وگرنه این امر همچنان ادامه دارد).....این زنها هستند که منطقشان را بر ایمانشان

چیره گردانده اند و هر آنچه را که از منبر می شنوند باور نکرده اند....زنانی که به دنبال رشد کلمه در مغز هایشان هستند.....دخترای ایرونی به دنبال نشستن بر روی سکوی من هستند...زیرا مادرنشان هیچ وقت فرصت این کار را پیدا نکردند....

پسرای ایرونی تونستن رادیکال بشوند؟؟؟شهامت رادیکال شودنشون کجا به دردشون خورده....اصلا منظورتون از رادیکال چیه؟؟کجای عالمو تغییر دادین (البته منظورم تغییر مثبت است چون تغییر های منفی که تا حالا انجام دادین جلو چشمان همه است)....

دخترای ایرونی هنوز نتونستن جهان بینی مستقلی برای خودشون بسازند!!!البته خود مردها هم نتونستن خدایی را که ساخته اند را توجیه کنند..متاسفانه دختر های ایرونی با طناب پوسیده همین به اصطلاح مردان به چاه رفته اند...

پسرای ایرونی هنوز نمی دونن نانسی غربی نیست بلکه عرب است...

پسرای ایرونی خوب بلدند مخ بزنن چه افتخاری!!! اگه مردشی چرا مخ می زنی....

پسرای ایرونی آنچنان تخیل قوی دارند که می تونن همه رو بدون لباس تصور کنن....

پسرای ایرونی همیشه به دنبال موردی برای متلک گفتن هستند....و توانایی خلق متلک های فوق العاده با مزه و یا بی مزه را دارن....

پسرای ایرونی ظرفیت عشق ورزی و مورد عشق واقع شدن را ندارن....زمانی که از طرف دختری مورد مهر ومحبت قرار می گیرند دچار دو نوع توهم می شوند ...طرف حتما مشکلی داره که اینجوری رفتار می کنه.....یا نکنه من موجود فوق العاده ای هستم!!!بهتره بی خیالش بشم.....و با این افکار خام بازندگی یه دختر بازی می کنن....

پسرای ایرونی هر چند خودشون نجیب نباشند اما دنبال دختر نجیب می گردند....

پسرای ایرونی دختر بی تجربه در س ک س را مسخره می کنن(چون ادعای روشنفکری دارند) اما ته دلشون حال می کنن.....چه جهیزیه ای بهتر از این!!!!

پسرای ایرنی اکثرا دنبال در فرار می گردن یعنی سر حرفشون نیستند....امروز یه چیزی می گن فردا حرفشونو عوض می کنن....

هر چی از این پسرای ایرونی بگم بازم کمه....خودشون بهتر می دونن...

+ المیرا حسین نژاد | 

ـ چشمانم را می بندم و فکر می کنم... این تنها نشانه زنده بودنم است...دنیای زیر پلک هایم خیلی زیباتر از دنیای روبرویم است...کاش همیشه چشمانم بسته می ماند!!! کاش دستانم را به خوابهایم می بردم...کاش با پا به رویاهایم قدم می گذاشتم....کاش رویا همیشه رویا نمی ماند....و خوابها زمانی بی خواب می شدند....کاش....

ـ کاش ها همیشه گفته می شوند...بدون اینکه به سرانجامی برسند...کاش نگو دیگر...بنگر به دنیای بیرون...بنگر به دنیای درون...کاش نگو دیگر...

ـ من دیر زمانی ست نگریسته ام به دنیای درون و برون...نتوانستم آرزویی نداشته باشم...کاش هایم آرزوهایم را نمودار می سازند...آرزوهای دست نیافتنی...

ـ به آنچه می خواهی چنگ بزن...آن را به دست بیاور...نه!!!کاش نگو دیگر...آرزوها همیشه با ما هستند و در کنارش امیدها...نمی گویم آرزویی نداشته باش...اما راههای رسیدن را هموار کن

ـ موعظه نکن...راههای رسیدن!!!مگر من چقدر توان دارم...تمام راه از آن من نیست...

ـ برو تا جایی که می توانی...فقط برو...روزی خواهی رسید...روزی از همین روزها که خورشید دیگر غروب نخواهد کرد...و ماه قرص کامل خواهد بود...برو و نمان در سکوت تنهایی ات...

ـ کاش می توانستم....کاش...

+ المیرا حسین نژاد | 

شکستنی یی؟

پس از دست اطفال دور بمان!

زندگی کودک

شکستن است....

 

     ***

 

چندی پیروی خود می کرد

چندی ملول از خود شد

چندی ست راه های رفته را می جوید

و تازه گی ها،باز هم

شیفته ی نرفته ها شده!

 

در نهان سوخت

نه از باورش

بلکه از جسارتی که دیگر نمی یافت

برای بی باوری...

 

     ***

 

آوازه،همه ی هوش و حواست را گرفته؟

پس این آموزه را در گوش گیر:

هزارگاهی

به دلخواه

ازستایش

روی بگردان!

 

                        نیچه

 

+ المیرا حسین نژاد | 

و من بیدار شدم از خوابی که هزاران سال مرا در خود فرو برده بود

و من متولد شدم....اما این بار در سرزمینی که قرار بود خودم بسازمش..

و رویاهایی که از آن خودم باشد....

در سرزمینی مادری....و سرزمینی که هیچ کس جز ما نتواند بر ما حکم راند،

سروری کند.....سرزمینی آبی رنگ که پنجره هایی از نور به رویمان بگشایند.

 

اینجا مرکز تولید اندیشه است....

 

چند روز پیش یکی از بچه های دانشگاه ازم برای شرکت در یک جلسه نشریه ای دعوت کردو من قبول کردم.قرار بود در مورد نشریه ای که در آینده نه چندان دور منتشر خواهد شد بحث و گفتگو کنیم...درباره مطالبی که نوشته خواهد شد،جهت گیری نشریه،تقسیم کار برای نوشتن و جمع آوری مطالب و موضوعاتی از این قبیل....

ساعت 2 روز پنج شنبه به ساختمان مرکزی واقع در دانشگاه رفتم...وقتی وارد اتاق شدم جز من دو نفر دیگه هم بودند اما هنوز جلسه ای تشکیل نشده بود...واین عادت بد ما هاست که نیم ساعت بعد از قرارمان در محل حاضر می شویم...در گوشه اتاق چند نفر دیگر در حال میخکوب کردن نشریاتی بودند که برای پخش آماده می کردند..موج نو اسم نشریه بود!!!

خلاصه بعد از نیم ساعت جلسه تشکیل شد...همه دور هم نشستیم و بعد از معرفی که اکثرادانشجویان سال دو بودند بحث شروع شد...

حقوق زنان،هویت،فرهنگ،جامعه،سیاست،روابط خارجی کشور،رفتار مردم و ....دغدغه های جوانان دانشجو بود...بعد از کلی بحث قرار شد در آینده جلسه ای دیگر تشکیل بدهیم...بچه ها از فضای حاکم در دانشگاه ناراضی بودند...از دوستانشان که اتفاقات دوربرشان را می بینند ونمی بینند...از کلاس هایی که هیچ سودی برایشان ندارد....و آینده ای که امیدی به آن ندارند...وآرزوهایی دست یافتنی،دست نایافتنی...و جامعه ای که...وسکوتی که همه را در خود فرو برده...زمانی می گفتند سکوت علامت رضاست اما سکوت ما پر از فریاد است...فریادی که از حنجره نیامده خفه می شود...سکوت ما اعتراض است...سکوت ما سکوت نیست!!!

 

اینجا مرکز تولید اندیشه است....

 

وما می خواهیم راه را هموار کنیم....

افق هایی را بگشاییم...غبار از چشمانی بشوریم...

رنجی از رنج ها را بشناسیم....شاید نتوانیم از بین ببریم...اما می شناسانیم!!!

و ما می خواهیم بسازیم از نو هر آنچه را که خراب کرده اند...

و ما به دست خواهیم آورد هر آنچه را که از ما گرفته اند...

اینها بخشی از سخنان جوانان دانشجو بود...

من برایشان آرزوی موفقیت کردم...و تاکید کردم که اول از خود شروع کنید...

+ المیرا حسین نژاد | 

این روزها که میگذرند

خوشحالم....

 

+ المیرا حسین نژاد |