رورتی فیلسوف آمریکایی میگوید دو راه برای معنی بخشیدن به زندگی وجود دارد:۱.اجتماع انسانها و زندگیشان در اجتماع یا همبستگی ۲.تعریف خود در رابطه با واقعیت غیر بشری یا عینیت. انسانها برای یافتن معنای هستی خود از همبستگی به سوی عینیت می روند...
هر گاه ما چیزی را از دست می دهیم بی شک کمبودی در زندگی خود احساس می کنیم...اما این کمبود اخلاقی نیست ما معنای زندگی خود را از دست می دهیم دنیا با همه رنگهایش در پیش چشمانمان رنگ می بازد...ولی وقتی چیز تازه ای به دست می آوریم اوضاع کاملا متفاوت است...امید ما به زندگی افزایش پیدا می کند...وقتی عاشق می شویم دنیا را زیباتر از دیروز می بینیم احساس می کنیم روی ابرها راه میرویم....و ما هرروز حس تازهای در وجود خود می یابیم و اینها حس زندگی را در ما ایجاد می کنند...روز و شب در گذر زمان به آرامی از کنارم می گذرند من آمدو رفتشان را حس می کنم ...من هر روز برای خود معنی جدیدی می آفرینم زندگی زیبا می شود!!!!!!!!!!!!!اما نه.........من هر روز خودم را قول می زنم به خودم وعده های رنگارنگ می دهم اما عمل نمی کنم خود را با شکلات های خوشمزه فریب می دهم وتا چشم باز می کنم می بینم یک روز هم گذشت...دیروز معنای خود را از دست داد و امروز روز دیگریست....دوباره به دنبال معنای جدید می گردم و خود را سرگرم میکنم ...یک چرخه تکراری....
به راستی معنای زندگی شما چیست؟
این نظریه ی فروید که باور به اشباح از دل اندیشه های شرورانه زندگان درباره ی مردگان،از دل خاطره ی موارد قدیمی آرزوی مرگ دیگران بر می خیزد؛زیادی کوته بینانه است.نفرت از مردگان همانقدر توام با حسادت است که توام با احساس گناه.آنانی که جا مانده اند احساس می کنند به حال خود رها شده اند،و دردشان را به فرد درگذشته ای نسبت می دهند که باعث چنین دردی است.در آن مراحلی از رشد و تحول بشریت که مرگ هنوز در مقام تداوم بی واسطه ی حیات ظاهر می شد،وانهاده شدن زندگان در پی وقوع مرگ(دیگران)به ناگزیرنوعی خیانت به نظر می رسید،و حتی در اعصار بهره مند از روشنگری نیزاین باور قدیمی هنوز محو نشده است.تلقی مرگ به منزله ی نیستی مطلق نافی آگاهی است،زیرا نیستی مطلق را نمی توان اندیشید. و وقتی بار زندگی بر دوش بازماندگان قرار می گیرد،وضعیت فرد مرده به سادگی وضعیتی بهتر در نظر گرفته می شود.شیوه ای که طی آن برخی داغدیدگان زندگیشان را پس از مرگ یکی از نزدیکانشان از نو سروسامان می دهند،همان کیش پر مشغله ی متوفی،یابرعکس فراموشی عقلانی شده در قالب تدبیر زندگی هردو در حکم همتایان مدرن باور به اشباح اند،باوری که در شکلی والایش نیافته بی هیچ فروکشی در معنویت گرایی تداوم می یابد.فقط وقتی وحشت از نابودی را تماما به تراز آگاهی ارتقا دهیم وارد رابطه ای مناسب با مردگان خواهیم شد:رابطه ی مبتنی با یگانگی با آنان،زیرا ما نیز همچون ایشان،قربانی همان شرایط و همان امید نومید شده ایم.
از کتاب دیالکتیک روشنگری،آدورنو و هورکهایمر،ترجمه مرادفرهادپور و امیدمهرگان،ص۳۶۵
مردمان در چهارمین دهه ی عمرشان این گرایش ذاتی را دارند که متوجه نکته ای غریب شوند.آنان در می یابند بیشتر کسانی که با آنان بزرگ شده اندوتماس شان را حفظ کرده اند،در عادات و آگاهی شان اختلالاتی را بروز می دهند.یکی اجازه میدهد نظم کاری اش تا حدی مختل شود که کسب و کارش فرو پاشد؛دیگری ازدواجش را بی آنکه خطایی از همسرش سر زند ویران می سازد؛سومی دست به اختلاس می زند.ولیکن آنانی که دچار این تغییرات حاد نمی شوندنیز نشانه های فروپاشی را از خود بروز می دهند.گفتگو با آنان سطحی،مبالغه آمیز و ابلهانه می شود.در حالی که پیش از چهل سالگی شخصی که پیرتر می شداز دیگران نیرو و انگیزه فکری در یافت می کرد،اکنون در می یابد که خودش تقریبا یگانه کسی است که داوطلبانه علاقه ی عینی ابراز می کند.او در آغاز تمایل دارد تا تحول هم دوره ای هایش را نوعی تصادف تلقی کند.وضع آنها به سادگی بدتر شده است.این امر شاید به نسل آنها و سرنوشت بیرونی مشخص این نسل مربوط باشد.دست آخر او در می یابد که این تجربه از قبل برایش آشناست لیکن از چشم اندازی متفاوت:چشم انداز جوانی اش در تقابل با بزرگتر ها.
آیا او در آن زمان نیز یقین نداشت که این یا آن معلم،عموها و خاله های اش،دوستان والدین اش و بعدها استادان دانشگاه یا مربیانش جملگی نقصی در کارشان است؟شاید اصل قضیه این بوده که این افراد به طرز غیرارادی شکلکی غریب در می آورند،یا آنکه حضورشان مشخصا خشک سنگین و مایوس کننده بود.او در آن زمان این مسئله را پی نگرفت،ونقص بزرگتر ها را به منزله ی یک امر طبیعی صرف پذیرفت.ولی اینک به صحت این نکته واقف می شودکه تحت شرایط موجود صرف عمل زیستن در عین حفظ مهارتهای فنی یا فکری خاص،حتی در اوج پختگی نیز به عقب مانده گی ذهنی منجر می شود.حتی جهان دیده ها نیز از این امر مصون نیستند.چنان است که گویی انسانهابه پاداش خیانت ورزیدن به امید های جوانی و سازگار کردن خود با دنیا،نشان زوال زودرس می خورند.
از کتاب دیالکتیک روشنگری،آدورنو و هورکهایمر،ترجمه مرادفرهادپور و امیدمهرگان،ص393
«-اقیانوس است آن:
ژرفا وبی کرانه گی
پرواز وگردابه و خیزاب
بی آن که بداند.
کوه است این:
شکوه پا در جایی،
فراز و فرود گردن کشی
بی آین که بداند.
مرا اما انسان آفریده ای:
ذره ای بی شکوهی
گدای پشم و پشک جانوران،
تا تو را به خواری تسبیح گوید.
از وحشت قهرت بر خود بلرزد
بیگانه از خود چنگ در تو زند
تا تو کل باشی.
مرا انسان آفریده ای
شرمسار هر لغزش ناگزیر تن اش
سرگردان عرصات دوزخ و سرنگون چاه سار های عفن:
یا خشنود گردن نهادن به غلامی تو
سرگردان باغی بی صفا با گلهای کاغذین:
فانی ام آفریده ای پس هرگزت دوستی نخواهد بود که پیمان به آخر برد.
بر خود مبال که اشرف آفریده گان توام من
با من خدایی را شکوهی مقدر نیست.
«-نقش غلط مخوان هان؟
اقیانوس نیستی تو
جلوه ی سیال ظلمات درون
کوه نیستی
خشکینه بی انعطافی محض.
انسانی تو
سر مست خمب فرزانگی یی
که هنوز از آن قطره یی بیش در نکشیده
از معماهای سیاو سربرآورده
هستی
معنای خود را با تو محک می زند.
از دوزخ و بهشت و فرش وعرش بر می گذری
و دایره ی حضورت
جهان را
در آغوش می گیرد.
نام توام من
به یاوم معنایم مکن!»
احمد شاملو
زنده ترین.....
پر جوش ترین......
و پرخروش ترین......
را دوست می دارد.
روزی که حتی نمک می گندد چی کار می شه کرد!!!!نمی دونم تا حالا سری به کلانتری های ایران عزیزمون زدید؟؟؟آیا با یک پلیس بسیار بسیار محترم برخورد کردید؟اولی بعید نیست چون در جامعه ما همه مجرم هستند من به دلیل دختر بودن،تو به دلیل دانشجو بودن در شهری غریب،توی دیگر به خاطر چادری نبودن،آنها به خاطر پسر بودن و با دوستان در ماشین نشستن وگوش کردن آهنگ از نوع حرام!!!!حقوق بشر در این جامعه فوران می کند طوری که حتی قلم من از نوشتن آن عاجز است...
اما مسئله پلیس محترم!!!با اطمینان ۹۹٪میتونم بگم تا حالا ندیدید...البته ۱٪محترم هم وجود داره....معیار انتخاب پلیس اندازه ریش،خشن بودن،بی ادب بودن،یقه رو سفت بستن طوری که خون به مغز نمی رسه،خواندن قرآن و دعاهای من در آوردی در طول شبانه روز ،تظاهر،دورویی،ریاکاری حتی برای خدا و از همه مهمتر تسبیح داشتن و چرخاندن روزی هزار بار همراه با صلوات و ........
کسانی که باید امنیت را برای جامعه به ارمغان بیاورند خود شده اند عامل ناامنی،به راستی اینجا کجاست؟؟؟؟؟شهر هرت!!!!
اینجا کجاست؟؟کجاست که هیچ قاعده قانونی در آن وجود ندارد جز قانون جنگل....اینجا کجاست که همه تشنه قدرت هستند....این جمله را به یاد داشته باش«وقتی با قدرت بر دشمن چیره شدی به شکرانه قدرت از او در گذر»اگر قدرت تو قانونی است چرا در می گذری!!!اگر قدرت تو از روی غریزه ات است چرا بر روی منبر نشسته ای؟؟؟
به راستی اینجا کجاست؟؟
من خسته شده ام از این جامعه،از این مردمی که در خواب فرو رفته اند،از این همه بی عدالتی،از همه کسانی که ادعای خدایی می کنند از خودم که روزی هزاران بار خفه می شوم....
من خسته شده ام....
امروز روز من است!!!
چه توهم زیبایی...شاید دنیا مرا به سخره گرفته است..
شاید کهکشان می خندد به من...
امروز روز من است!!!!
روزی که به من ستمی روا شد زیبا و نا زیبا...
روزی که خود را در آیینه کدر زمان می نگرم
و بی هیچ لبخندی چشمانم را می بندم....
گهگاهی با خود می اندیشم چگونه خدایم را خواهم بخشید؟ زیرا که می گویند او بود که مرا آفرید
او بود که دستانم را گرفت و مرا تا لجن زار دنیا کشاند...به راستی چگونه خواهم بخشید!!!
من متولد شدم در سرزمینی که کسی را هوس آزادی در سر نیست..
من متولد شدم در سرزمینی که جهان نه زیبا بود نه عادلانه....
من متولد شدم در سرزمینی که مردمانش آزادی را به نانی فروختند...
و آتش تمام رویاهایم به خاکستری سرد بدل شد...
و جغرافیایی که مرا در خود بلعید....
من متولد شدم همراه با لذتی که پدرومادرم را تا اوج خواستن رساند
و دردی که برای من جاودانه شد...
به راستی چگونه خواهم بخشید....
من می خندم به تولدم.....
و خود را می بینم که بزرگ شده ام....
کاش تولد دوباره ای در کار بود
تا اشتباه به دنیا آمدنم را جبران می کردم!!!!