يکبار ديگر
من رشته هارا پنبه کردم
در خود فر رفتم به خود باز آمدم ، باز
ديدم در آنجائی که بودم ايستاده ام
.در خواب بودم
:ديوارها ، دروازه های بی کلون بود
فرسنگها ، از عقل تا مرز جنون بود
.بيدار هستم
:دروازه ها ، ديوار چين است
هر گام ، از خورشيد تا قعر زمين است
.در خواب بودم ؟
بيدار هستم ؟
برای نفس کشیدن کتاب را باز می کنم..اکسیژنی که تو کتابها هست حتی تو هوای آزاد این سرزمین در بند پیدا نمی شود...میان رفتن و ماندن دست وپا می زنند آنهایی که می دانند و نمی توانند...عجب آدمی بوده این نیچه!!!!فیلسوف قدرت...
بعضی وقتها می برم از همه چی...می مونم سرگردان در دشت بی باران...کاش می دونستم به کجا می رود این راه ناهموار....میان رفتن و ماندن...یعنی می شه همه چی رو پاک کرد؟؟؟کاش می شد ذهن رو پاک کرد و دیگه هیچی توش ننوشت...
نمی خوام حرف بزنم می ترسم کلمه هام تموم بشه...دوست دارم بنویسم حداقل اینطوری کلمه هارو میخکوب می کنم رو ورق...بیچاره کلمه ها اونها از ما هم بدبخت ترند....
بگذریم!!!! ما همیشه می گذریم یا نه بر لب جوی نشین و گذر عمر ببین...اینم از شاعرهای ما...وقتی این شعر هارو می خونم اراده ام برای پیشرفت صد چندان کم!!! می شه...اصلا به ما چه؟؟؟حکمت خداوندیه..سرنوشت...تقدیر....ما چه کاره ایم!!!
این دفعه می خوام یه کاره ای بشم....جوی شوم که بگذرم...می خوام همه کلمه هارو آزاد کنم...
راستش بیشتر از یه کم خوشحالم...یاد ترانه بنیامین افتادم...بماند چرا....باورم نمی شه خوشحالم می ترسم چشم باز کنم ببینم خوابه زندگی...اون موقع دیگه نمی تونم برگردم تو خواب و مدرکمو بگیرم...آخه خیلی وقته ..وقتمو تلف یه مدرک کردم....انشا الله خواب نیست خوشحالم ببخشید انشا انا!!!انشا انا!!!