زیبا بود....زیباتر از پاییز امسال...
عاشق بود...اما تنها...
تنها بود...و خیلی سر به زیر...
می گفت دل شکسته ام...می دانستم....
دلهای مهربان زود می شکنند...به راستی خوب بودن را از که یاد گرفته بود؟
وقتی تو این دنیای نامهربان چشم به دنیا گشوده بود،رشد کرده و انسانی،انسان شده بود.
دوست ندارم از تنهایی بنویسم....تنهایی مهربان است...عاشق است...و در ثانیه ثانیه زندگی حاضر...
دوست ندارم از تنهایی بنویسم....که ذاتش بی نیازیست... بی نیازی از مردمی که عشق را به سخره می گیرند و مرا دیوانه می پندارند.
بی نیازی از مردمی که بخاطر گذشته خودشان، آینده ی دیگران را تباه می کنند.
بی نیازی از مردم کوته فکر و خود رای.
بی نیازی از مردم مغرور و چاپلوس..
دوست ندارم از تنهایی بنویسم...وقتی تمام آدمها در یک کره زمین فشرده شده اند...که مجالی برای تنهایی نیست....که مجالی برای عشق ورزیدن نیست...
اما.....................
کسی صدایمان را نشنید،کسی شبهای مهتابی مان را عزیز نشمرد...کسی برای جاده یک طرفه زندگیمان دست تکان نداد،کسی ندانست چشمهایمان به مانند قلبهایمان مهربان بود...کسی ندید،کسی نشنید،چه کسی می گوید اشرف مخلوقات؟؟؟؟؟ به راستی چگونه می توان عاشق تنهایی نشد،وقتی اینچنین زیبا و لطیف است...
وقتی با تمام وجود به تنهایی ام فکر می کنم،از هر آنچه در اطرافم است می گذرم همچون باد....تنهایی مرا آزار نمی دهد اما من او را آزار می دهم...من تنهایی را همیشه تنها می گذارم ...من با او نامهربانم...بعضی وقتها بهانه می گیرم گریه می کنم داد می زنم....و تنهایی همچنان صبورانه مرا آرام می کند...نوازشم می کند و من در آغوشش به خواب می روم خوابی عمیق و عمیق....
و من به خود آمدم از خوابی عمیق...و تنهایی،تنها کسی بود که حضور مرا به کائنات تبریک گفت....
به راستی چگونه می توان عاشق چنین موجود نازنینی نشد...