شنبه بیست و ششم بهمن 1387
ما چيستيم ؟!
جز ملکلولهاي فعال ذهن زمين ،
که خاطرات کهکشان ها را
مغشوش ميکند !
از اشعار حسین پناهی
دوشنبه چهاردهم بهمن 1387
همه می روند...چه فرقی می کند عشق بود یا دوست داشتن یا تنفر یا.... فقط یک قصه بود!!!! نمی دانم کدام تصویر از صورتم را با چشمانی بارانی بدرقه راهت کنم... همه چیز در فاصله سرد است... زیستن را باید تجربه کرد..ما چگونه زیستیم؟ کجا زیستیم؟ با که زیستیم؟ دوست دارم بنویسم آنقدر بنویسم که زیبایی چشمانم را وقتی که تو را می نگریستند، نشان دهم...کلمات معجزه می کنند...می دانستی؟؟؟ کلمات روح را تسخیر می کنند...روح من را !!!! اولین بودی...می دانی چه می گویم...شاید آخرین باشی شاید...چه فرقی می کند عشق بود یا دوست داشتن....هر چه بود زیبا بود و لذت بخش...آنقدر زیبا که الماس های وجودم را در شب های تیره نشانم می داد...و صورتم را با دستانم آشتی...می دانی چه می گویم؟؟؟ شاید دیگر فرصتی نمانده برای با هم بودن....شاید فقط یک رویا بود...رویایی آبی کنار دریا در یک شب مهتابی پر ستاره...هر چه بود گذشت... تمام قصه همین بود یکی می رود و یکی می ماند...چه فرقی می کند تو بروی یا من بمانم....فقط یک قصه بود!!!!
یکشنبه ششم بهمن 1387
عجب حکایتی زندگی ما...کاش می شد به زندگی گفت: واسا دنیا من می خوام پیاده شم...من دیگه خسته شدم...من دیگه بسه برام تحمل اینهمه غم...بسه جنگ بی ثمر برای هر زیاد و کم...وقتی فایده ای نداره غصه خوردن واسه چی...واسه عشق های تو خالی ساده مردن واسه چی...نمی خوام چوپ حراجی رو به قلبم بزنم...نمی خوام گناه بی عشقی بیافته گردنم...نمی خوام در به در پیچ و خم این جاده شم...واسه آتیشه همه یه هیزم آماده شم...یا یه موجود کم و خالی و پر افاده شم....واسا دنیا واسا دنیا من می خوام پیاده شم....همه حرف خوب می زنن اما کی خوبه این وسط؟...بد و خوبش به شما ما که رسیدیم ته خط....ته خط...ته خط.....ته خط....اینهمه چرخیدی و چرخوندی آخرش چی شد....اون بلیطه شانس دایم بگو قسمت کی شد....همه درویش همه عارف جای عاشق پس کجاس...این همه طلسم و ورد جای خوش دعا کجاست............................................