تبليغاتX
.: هم خاک :.

سال نو رو به همه دوستای عزیزم تبریک می گم....

زهرا آرامش روزهای طوفانی ­ام.....مانا بهترین همراه شیدایی ­ام....ملیحه آینده نگر بی پروایی­ ام....مرضیه انرژی بی حالی ­ام....مرجان دوستی که همیشه با تعجب دیوونه بازی هامون نگاه می­کرد و ریزریزکی می خندید...آوات همکلاسی عزیزم...شیوا و انگلیسی حرف زدناش...منیژه ....سمایه دوستی که خیلی وقته ازش خبر ندارم....سمیه که امیدوارم امسال دیگه عروس بشه....زینب که همیشه با آرامشش شیطنت مارو زیادتر می­کرد...زهرای شیرازی که تا لب باز می کنه حرفای دل منو می زنه و تا من چیزی می­گم،می­گه زدی تو هدف المیرا....نسیم که هیچ وقت نتونست منو از راه رفتن وسط خیابون دانشگاه منصرف کنه...علی رضا پسر خاله ­ام با افکاری عجیب تر از من...رضا بابازاده یاور شیطنت­های چهار ساله کارشناسی ­ام....حجت در هوای مارکس و جامعه شناسی....نصور دوستی که همدیگرو فقط در کلمه ها دیدیم...آقای رمزی که فکر می کنه من خشن ترین دختر روی زمینم...میثم حدادی رقیب بحث های عجیب غریب که تبدیل به جدل می شن... و استاد راهنمای عزیزم دکتر وداد که در راه علم از هیچ کمکی دریغ نمی کنه....

امیدوارم همه دوستام به آرزوهاشون برسن و سال 88 بهترین ها رو تجربه کنن....

+ المیرا حسین نژاد | 

راستش خیلی دلم می خواد الان یه متن بنویسم اما هیچی به ذهنم نمی رسه...ذهنم مثل یه برگه سفید شده سفید...سفید....

داشتم زندگی می کردم..کی بود؟ فکر کنم 4 سال پیش...تو این 4 سال خیلی چیزا تغییر کرد...من،تو!!!!

شاید اگه این اتفاق ها نمی افتاد بزرگ نمی شدم ...من بزرگ شدم..من بدبین شدم...من خودمو شناختم و تو رو گم کردم...می دونین تو کیه؟ تو همونیه که من بودم و الان گمش کردم...تو آرامش قبل از طوفان من بود...تو من بودم زمانی که تو خواب بود....

فکر کنم اگه ننویسم بهتر باشه....

تمام عمر چون دریای قطبی منجمد بودم              مرا تبخیر کردی ابر عابر ساختی از من

+ المیرا حسین نژاد | 

کلید خانه مان را گم کرده بودم...دیگر نمی توانستم ادعا کنم آن خانه، خانه من است...دیگر نمی توانستم ادعا کنم روزی در آن خانه زندگی می کردم...سی سال در به در بودم و بعد از سی سال فهمیدم کلیدم را یکی پیدا کرده و همه مدارک و اسناد را به نام خود زده است...

+ المیرا حسین نژاد | 

زندگی یا شبه یا روز....روزها دنبال زندگی می دویی و شب ها با کابوس روزهای گذشته و روزهای آینده می خوابی....صبح که از خواب بیدار می شی خستگی همه زندگی رو شونه هات سنگینی می کنه خیلی وقتها سر درد داری...خیلی وقتها استرس کارهاتو داری....خیلی وقتها عجله داری..عجله داری که زود سر کارت برسی و غرغر رئیس تو نشنوی...زود به کلاس برسی که استاد ضایع ات نکنه...عجله داری به سرویس برسی.... همیشه عجله داری....

در سرزمین ما...در سرزمینی که فقط در سروده های حافظ و سعدی سرزمین گل و بلبل است!!! زندگی شده جون کندن...زندگی شده بدبختی...زندگی شده دویدن و نرسیدن...زندگی پوچ...بدون هدف..تا کی می خوایم اکسیژن بیهوده حروم کنیم....نمی دونم تقصیر ماست یا ساختار...همه بی حالیم...کسی حال نداره بگه چرا؟؟؟ چرا باید جوونهای ما زنهای ما این قدر افسرده باشن؟؟؟ تو دانشگاه تبریز با هر قدمی که برمی داری اسم یه کانون مشاوره می بینی!!!! آیا درمان درهای جوونهای ما کلینیک مشاوره و مشاوران مجرب است؟؟؟آیا درد جوونهای ما سوالات اعتقادی است؟؟؟ به راستی چرا ما به جای تشخیص درد تجویز می کنیم....

 یادمه بچه که بودیم می گفتن هر روزتان نوروز ...نوروزتان پیروز.... الان نه نوروزی مانده ونه پیروزی...هر آنچه است عزاست و گریه و ....هر روزمان شده مراسم سوگواری..مراسم عزادای...مراسم گریه...

امسال هم داره تموم می شه و ما هنوز اندر خم یک کوچه دور افتاده و متروک روزگار می گذرانیم...نه به عطر آویشن می اندیشیم نه به بوی آزادی...ما مردگان متحرک را چه کسی یاری می کند؟؟؟؟؟

+ المیرا حسین نژاد |