«-اقیانوس است آن:
ژرفا وبی کرانه گی
پرواز وگردابه و خیزاب
بی آن که بداند.
کوه است این:
شکوه پا در جایی،
فراز و فرود گردن کشی
بی آین که بداند.
مرا اما انسان آفریده ای:
ذره ای بی شکوهی
گدای پشم و پشک جانوران،
تا تو را به خواری تسبیح گوید.
از وحشت قهرت بر خود بلرزد
بیگانه از خود چنگ در تو زند
تا تو کل باشی.
مرا انسان آفریده ای
شرمسار هر لغزش ناگزیر تن اش
سرگردان عرصات دوزخ و سرنگون چاه سار های عفن:
یا خشنود گردن نهادن به غلامی تو
سرگردان باغی بی صفا با گلهای کاغذین:
فانی ام آفریده ای پس هرگزت دوستی نخواهد بود که پیمان به آخر برد.
بر خود مبال که اشرف آفریده گان توام من
با من خدایی را شکوهی مقدر نیست.
«-نقش غلط مخوان هان؟
اقیانوس نیستی تو
جلوه ی سیال ظلمات درون
کوه نیستی
خشکینه بی انعطافی محض.
انسانی تو
سر مست خمب فرزانگی یی
که هنوز از آن قطره یی بیش در نکشیده
از معماهای سیاو سربرآورده
هستی
معنای خود را با تو محک می زند.
از دوزخ و بهشت و فرش وعرش بر می گذری
و دایره ی حضورت
جهان را
در آغوش می گیرد.
نام توام من
به یاوم معنایم مکن!»
احمد شاملو