این نظریه ی فروید که باور به اشباح از دل اندیشه های شرورانه زندگان درباره ی مردگان،از دل خاطره ی موارد قدیمی آرزوی مرگ دیگران بر می خیزد؛زیادی کوته بینانه است.نفرت از مردگان همانقدر توام با حسادت است که توام با احساس گناه.آنانی که جا مانده اند احساس می کنند به حال خود رها شده اند،و دردشان را به فرد درگذشته ای نسبت می دهند که باعث چنین دردی است.در آن مراحلی از رشد و تحول بشریت که مرگ هنوز در مقام تداوم بی واسطه ی حیات ظاهر می شد،وانهاده شدن زندگان در پی وقوع مرگ(دیگران)به ناگزیرنوعی خیانت به نظر می رسید،و حتی در اعصار بهره مند از روشنگری نیزاین باور قدیمی هنوز محو نشده است.تلقی مرگ به منزله ی نیستی مطلق نافی آگاهی است،زیرا نیستی مطلق را نمی توان اندیشید. و وقتی بار زندگی بر دوش بازماندگان قرار می گیرد،وضعیت فرد مرده به سادگی وضعیتی بهتر در نظر گرفته می شود.شیوه ای که طی آن برخی داغدیدگان زندگیشان را پس از مرگ یکی از نزدیکانشان از نو سروسامان می دهند،همان کیش پر مشغله ی متوفی،یابرعکس فراموشی عقلانی شده در قالب تدبیر زندگی هردو در حکم همتایان مدرن باور به اشباح اند،باوری که در شکلی والایش نیافته بی هیچ فروکشی در معنویت گرایی تداوم می یابد.فقط وقتی وحشت از نابودی را تماما به تراز آگاهی ارتقا دهیم وارد رابطه ای مناسب با مردگان خواهیم شد:رابطه ی مبتنی با یگانگی با آنان،زیرا ما نیز همچون ایشان،قربانی همان شرایط و همان امید نومید شده ایم.
از کتاب دیالکتیک روشنگری،آدورنو و هورکهایمر،ترجمه مرادفرهادپور و امیدمهرگان،ص۳۶۵