می نویسم،برروی کاغذی سفیدکه هیچش شکایتی نیست از خطوط درهم برهم....
می نویسم شاید نوشتن جاده ناهموار افکارم را هموار سازد...شاید بیابم آرزوهای نهانم را...
می نویسم با سکوتی عمیق بر لب و بی قرار نوشتن نانوشته ها...
_هوا اینجا بسی گرم است،آنقدر گرم که یخ های سرد وجودم را آّب می کند...شاید می خواهم دوباره متولد شوم...اماسرمای زمستان هنوز با من است...من می گریزم از تمام آفتاب ها... من می گریزم تا فقط خودم باشم،نه!!!من حتی از خودم می گریزم...
_شاید فکرش را بتوانم بخوانم...اشتیاق نگاهش را وقتی نگاه نمی کردم،می فهمیدم ....آفتاب در نگاهش موج می زد...ومن سرمست آبهای ساکن،به جاری شدن می اندیشیدم...شاد بود و پر انرژی....
کاری جز نوشتن ندارم اما گاهی وقتها خوشحال می شوم که زیادی بچه نیستم و کمی بزرگ...
من روزی جاری می شوم این را به خودم قول داده ام...من روزی می روم راهی را که نمی شناسم،می خواهم کمی ماجراجویی کنم...می خواهم پرواز کنم...