دوشنبه چهاردهم بهمن 1387
همه می روند...چه فرقی می کند عشق بود یا دوست داشتن یا تنفر یا.... فقط یک قصه بود!!!! نمی دانم کدام تصویر از صورتم را با چشمانی بارانی بدرقه راهت کنم... همه چیز در فاصله سرد است... زیستن را باید تجربه کرد..ما چگونه زیستیم؟ کجا زیستیم؟ با که زیستیم؟ دوست دارم بنویسم آنقدر بنویسم که زیبایی چشمانم را وقتی که تو را می نگریستند، نشان دهم...کلمات معجزه می کنند...می دانستی؟؟؟ کلمات روح را تسخیر می کنند...روح من را !!!! اولین بودی...می دانی چه می گویم...شاید آخرین باشی شاید...چه فرقی می کند عشق بود یا دوست داشتن....هر چه بود زیبا بود و لذت بخش...آنقدر زیبا که الماس های وجودم را در شب های تیره نشانم می داد...و صورتم را با دستانم آشتی...می دانی چه می گویم؟؟؟ شاید دیگر فرصتی نمانده برای با هم بودن....شاید فقط یک رویا بود...رویایی آبی کنار دریا در یک شب مهتابی پر ستاره...هر چه بود گذشت... تمام قصه همین بود یکی می رود و یکی می ماند...چه فرقی می کند تو بروی یا من بمانم....فقط یک قصه بود!!!!