تبليغاتX
.: هم خاک :. - یه آشنا
روزهای گرم تابستان یخ های بی قراریم را آب نمی کند... زمانی نوشتن را دوست داشتم اما امروز نوشتن نیز در برابر سلولهای مغزم ناتوان است...خیلی وقت ها شادم و سرحال و گهگاهی بی حوصله...دوستان خوبی دارم ، خیلی خوش شانسم ...گاهی انسانهایی  می بینم خوب...نه!!! هنوز دنیا خالی نشده است...اینکه تولدم را فراموش کردم دلیل داشت...یک دلیل سبز...امیدوارم روزی آسمان سبز شود!!!

چراغ ها را روشن کنید...آیینه ها آشنای چشمان مشتاقم هستند...چشمان من گاهی شاد و گاهی خوشحالن،چه فرقی می کند!!! اما من بی قرار آیینه هام، بی قرار رفتن و حتما رسیدن. برای من توقفی نیست،باید همیشه پیش رفت...می گویند مثل باد که یک عنصرطبیعی است یا مثل بنزی که دست ساز بشر دوپای احساساتی، توجیه گر، منطق دان بی منطق است. انسانهایی که ظاهرا عاقل هستند و بزرگ، آدم بزرگ!!!

پایان نامه ام ناتمام است...روزهای گرم تابستان و اعصاب گاهی داغون بنا به دلایلی مجال نوشتن و به پایان رساندن نمی دهد...اینک پایان کار، پایان نامه ام است...و آغاز در هاله ای از ابهام و نه نور!!!هاله ای از جنس شرایط نامساعد جامعه، بی ارزش شدن ارزش ها، ناهنجاری های اجتماعی، جنگ روانی، ارزش شدن ضد هنجار ها و دروغ های بزرگی که مجال اندیشه را از انسانها می رباید...

ما می بینیم و عذاب می کشیم ...آن بالا کسی نشسته است...بالای بالا نه...نزدیک است اما فکر می کند خیلی بالاست..برایش درودی نیست...دردی است عظیم...

یه آشنا...ما همه درد آشنایم!!!

+ المیرا حسین نژاد |