خنده مهربانانه ات برای تمام آدمهایی که دوستت می دارند عشق و زیبایی را نوید می داد...ما با هم می خندیدیم، با هم نگاه می کردیم...با هم چشم فرو می بستیم از تمام بدی ها، ما با هم بزرگ شدیم که بفهمیم طعم زندگی را، که بفهمیم زندگی نه در گیتار پشت تلفن که در نزدیکی هاست و روزی به آنچه لایقش هستیم می رسیم...
رفتنت را جدی نگرفتم چون همیشه با منی... رفتنت را ندیدم چون ما با هم نگاه می کردیم...صدای پلک زدن هایت را می شنوم، صدای ضربان قلب مهربانت، صدای نفس های گرم و عاشقت...می دانم می رسی به آنجایی که از صمیم قلب برایت می خواهم...آرامشی عظیم که نه در تو که تو در آن بگنجی و لذتی مانا همچون خودت...
راستی دکوراسیون اتاق را تغییر داده ایم، تابلوی دختری منتظر همیشه تو را برایمان تداعی می کند...خودش ها همچنان در حال سروصدا و شلوغی هستند.نمی توانم بگویم جایت خالی!!! چون می روی به آنجایی که انسان، انسان است و انسان...و تو در اوج به آنچه می خواهی می رسی...دل تنگت می شوم وقتی از این مرز گربه ای که ما در خود له کرده است می روی...حداقل اینجا آسمانمان یکی بود و شب هایمان را یک ماه روشن می کرد...
با خنده برو مانا جان...همچنان که می روی برایمان دست تکان بده...موج دستانت دریای چشمهایم را طوفانی می کند اما من به دوباره دیدن هایت می اندیشم...من، ملیحه، آوات، مرضیه، شیوا و ...