زمانی روزها را می شمردم تا بزرگ شوم و قد بکشم... تا دستانم به ماه برسد، تا آدم بزرگ بودن را حس کنم...من قد کشیدم و بزرگ شدم اما هر چه گشتم آدم بزرگی دوروبر خود ندیدم...همه ماها کوچک بودیم در سایزهای بزرگ با لباس های لارج و با کفش های سایز 40 یا 39 یا حتی بیشتر... دیگر کلاه 5 سالگی های هیچ کس که روزهای سرد مادرش به سرش می گذاشت برایش اندازه نبود آخه سرهایمان نیز بزرگ شده بود... هر چه ما بزرگ تر می شدیم حیاط خانه مان برای بازی کوچکتر می شد و ما مجبور بودیم به بیرون برویم کوچه، محله، بازار، خیابان یا حتی شهری دیگر... بزرگ می شدیم و هر روز با دیده گانی خسته تر دنیا می دیدیم...گاهی فکر می کنم حتی چشمانم از دیدن دنیا خسته شده است چون دیگر دنیا را مثل قبل نمی دیدم... نمی دانستم دنیا بد شده است یا من خسته!!! آدم ها کوچک شده اند یا من بزرگ!!! اصلا شاید من کوچک شده بودم و همه دنیا بزرگ!!! هر چه بود با دنیای کودکی هایم فرق داشت یه جورایی ناجور بود و من مات و مبهوت این وضعیت بودم... نمی دانستم کجا روم و حرفهایم را به که بگویم...ما از سنتی رانده و در آغاز شبه مدرنی توقف کرده بودیم... دنیای در هم برهمی که تکلیف همه چیز روشن بود یک آشفتگی، یک پریشانی همچون گیسوانی که حافظ شیرازی در غزل هایش دل عشاق را آب می کرد...
گاهی فکر می کنم پارتو بود که فهمید انسان موجودی است توجیه گر و احساساتی و نیچه که در برابر عقل سقراطی قد علم کرد و گفت قدرت... غریزه... احساس و نه منطق!!!!
از کلمه مقدس انسان چیزی نمانده... دیگر نمی توان ادعا کرد که من انسانم زیرا به هر چه می اندیشم می بینم به دست این موجود دو پا به وادی زوال کشیده شده است و انسانی نمانده است. من زندگیم را نباختم زیرا خوب بودم و خوب دیدم هر آنچه را که خودمان به تباهی کشانده بودیم... من خوب بودم چون لحظه هایم را با باورهای خود پر کردم... من بد نبودم زیرا بدی ها را دور از خود نگه داشتم تا دوست بدارم هر آنچه از خوبی که به من نزدیک است... کاش می شد تمام این کره خاکی را ضد عفونی کرد زیرا حس می کنم دنیا دچار بیماری عفونی شده است و اگر نجنبیم همه فاسد می شویم...
دیگر از آنفولانزای مرغی یا خوکی وحشت ندارم ... تمام ترس من از انسان نماهایی است که ویروس وجودشان در خفا به وجود آدم رخنه می کند در شکل دسته گل های رز قرمز...گل های زرد و سفید...
گاهی باید دید و گذشت و گاهی باید استاد و کوبید بر آستانه دری که کوبه ندارد... به راستی چگونه کره زمین را می توان از دست انسان های عفونی نجات داد؟؟؟